دو تا صندلی چوبی

این روزها همش فیلم سلام سینما تو ذهنم تداعی میشه، وقتی که کارگردان فیلم از علاقه مندان به هنرپیشگی دعوت کرد تا ازشون تست بگیره، آدمها یکی یکی روبرویش مینشستند و ازشون میخواست که گریه کنند یا بخندند، این روزها همش این صحنه رو میبینم، انسانهای مختلف با شغلهای مختلف و از جاهای مختلف، با خبرهایی متفاوت و واکنشهایی متفاوت. این بار دیگر فیلم نیست و به عشق هنرپیشگی نیامدند تا نقشی را بازی کنند. واقعیت محض و حقیقتی گاه تلخ. صحنه کاملا واقعی است و واکنش ها کاملا حقیقی. لوکیشن هم جزیی از زندگی است. و من در معیت استاد پشت میزی نشستم روبروی دو تا صندلی چوبی که آدمهای مختلفی بر روی آن مینشینند و از سرنوشت و از آینده میپرسندو واکنش های متفاوتی در برخورد با واقعیت نشان میدهند، از اشک و لبخند گرفته تا انکار و قبول واقعیت. و هستند کسانی که سالها قبل درگیر بودند، سالهایی به درازای ٣دهه حتی.و هر بار یاد صحنه های همان فیلم میفتم که کارگردان میگفت بخند، گریه کن، داد بزن و ... و نیازی به گفتن این چیزها نیست و کارگردان روزگار است که اشک و لبخند را مهمان کسانی میکند که نقش واقعی خود را زندگی و نه بازی میکنند

/ 12 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست

واقعا قشنگ بود [ناراحت]

sorena

باید اسم این فیلمو گذاشت چ خبر زندگی!

آ.ز.ا.د.ه

شاید بیان دیگه ای از شعر شاعر یونانی باشه زندگی فی‌البداهه نمایشی بی تمرین تنی بی پُرو سری بی تأمل از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض موضوع نمایش‌نامه را درست روی صحنه باید حدس بزنم برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید

ساچلی

امیدوارم هیچ کس درگیر نشه..سخته سخت...درگیر امید و ناامیدی...یه حس وحشتناک...

فاطمه

من هم همش حس ميكنم داريم توي يه فيلم بازي ميكنيم يه چيزي تو مايه هاي نمايش ترومن! نقشي كه به من داده شده حسابي ترسناكه وقتي مريض ميپرسه اين خوبه يابده؟اونم در حالي كه به يه جواب پاتو لوژي هاي گريد با احتمال متاستاز بالا خيره شدي چي بايد بگي؟؟شبيه آدمي ميشي كه يه خنجرو تا دسته ميكنه تو قلب آدمي كه هيچ خصومتي باهاش نداره

مامان

و چه سخته که ان طرف صندلی نقش بازی کنی ...... و چه کسی تعیین می کنه که کدوم. طرف باشی ?

آرام

صورتک بازبگو منظره ی پشت دل خونت را آنقدر خندیدی که حرامت کردند همان خنده ی شیرینت را

اوا

خيلي قشنگ بود تمثيلتون واقعاً سخت ترين كار دنياست پشت اون ميز نشستن ياد مريضي افتادم كه نارسايي شديد قلبي داشت EF:15 و از من مي پرسيد مي تونم بچه دار شم چي مي تونستم به كسي كه اينقدر اميد داره بگم چطوري مي تونستم بش بگم كه خودت نهايت ١ سال ديگه زنده اي

عاطفه

خیلی قشنگ بود از مسابقه وبلاگ نویسی یک جراح به آذرخش و در نهایت به اینجا رسیدم. اینقدر عالی و تاثیرگذار مینویسید که همه پست هاتون رو خوندم. امیدوارم همیشه این روح انسان دوستی و آزادگیتون رو داشته باشین و اون همه دعای خیر پشت سرتون مستدام و برقرار باشه