پرستار

صبح پسر یکی از بیماران طرحم زنگ زد و گفت که پدرش نیاز به خون و پلاکت داره و درمانگاه واسش تزریق نکردند و گفتند که باید بره اورژانس. من گفتم بیمارستان نیستم و نمی دونم داستان چیه، شاید مشکلی داشته که گفتند بره اورژانس. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد و گفت که گفتند سرشون شلوغه و نمیرسن که تزریق کنند و بره اورژانس بزنه، با لحن طلب کارانه ای از من خواست که زنگ بزنم درمانگاه و بهشون بگم که همونجا تزریق کنتد و گفت در بیمارستان رو باید گل گرفت که بیمار با سرگیجه رو واسه خون و پلاکت میفرستن اورژانس.(داخل پرانتز توضیح بدم که فرق درمانگاه و اورژانس فقط یک طبقه است و کمی کاغذبازی و معطلی بیشتر) بهش گفتم که بیشتر از ۵ماهه که پدر شما بیمار منه(سرطان خون داره)و تو این مدت یادم نمیاد شما رو دیده باشم و همش مادرتون باهاش بود و من مطمینم که دل پرستارهای درمانگاه بیشتر از شما برای پدرتون میسوزه و اگه گفتند که نمیرسن، واقعا سرشون شلوغه که خون و پلاکت رو تزریق نکردند.گفتگوی ما همین جا به پایان رسید، ولی تا عصر ذهنم درگیر حرفی که زدم بود و داشتم به این فکر میکردم که قضاوت درستی داشتم یا نه.از یک طرف پسری بود که طی ۵ ماه بیماری پدر که این اواخر حداقل ٣ روز در هفته رو بیمارستان بود، به گفته خودش، بجز ٢-٣بار در اوایل بیماری ، به هر دلیلی پاش رو تو بیمارستان نگذاشته بود و همیشه مادر پیرش پیگیر کارهای شوهرش بود و هیچ اطلاعی از روند کاری که در بیمارستان واسه پدرش میشه، از نزدیک نداشت و حتی امروز هم پای تلفن و خارج از بیما ستان میخواست کارش سریعتر انجام بشه و از طرف دیگه (حداقل در مورد بیماران خودم که حدود ٢٠ماهه که درگیرش هستم و شاهد ماجرا)پرستارانی که طی این مدت هر روز به پدر ایشون و سایر بیماران طرحم که همگی مبتلای به سرطان خون مقاوم به درمان هستند،،فراتر از وظیفه و توان کمک میکنند و در نهایت هم یک نفر خیلی راحت نه تنها همه زحماتشون رو ندید بگیره و حتی تشکری خشک و خالی هم نکنه، بلکه هر چی دوست داره، بهشون بگه.هر چند معایب این حرفه مثل همه شغلهای دیگه، کتمان ناپذیره، ولی کار پرستارانی که زندگی خودشون رو وقف خدمت به بیماران و کاستن از رنج بیماری میکنند، فوق العاده ارزشمنده.روزشان مبارک

/ 8 نظر / 134 بازدید
پنج دکتر بیمار

روزشون مبارک... وبلاگ جالبی دارین خوشحال میشیم ب ما هم سر بزنین..

سما

دکتر این افراد معمولا نظارت میکنن بر امور و فقط وقتی دخالت میکنن که به این نتیجه میرسن بقیه نمیتونن اون کارو انجام بدن!همیشه هم همه چیزی به اسمشون تموم میشه!!!! روز پرستار مبارک!

sorena

پرستاری طاقت فرساست چون برخورد با قشر بیمار و همراهاشون واقعا سخته

دانشجو

سلام چه جالب! دفعه ی اول که آمدم وبلاگ شما بخش خون بودیم و تو سرچایی که میکردم به اینجا رسیدم. مطاالب اولتون رو که خوندم فکر کردم از رزیدنتای سابق بیمارستان شریعتی بودید اما الان فهمیدم که از فلوهای محترممون هستید [دست] ما دوره مون تموم شده دیگه...اما واقعا بخش خون علی رغم همه سسختی هاش خیلی شیرینه.من در درمانگاه که با دکتر حمیدیه میرفتیم چندبار از شدت ذوق بغض کردم.خیلی خوب بود دیدن بچه هایی که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودن و از دکتر تشکر میکردن... انشالله همیشه موفق باشید ...

من می مانم

سلام وبلاگ شما را باز هم خواندم احساس می کنم که همزبان من (تالش ) باشید خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم ... من جمعه از رشت حرکت می کنم تا شنبه تهران ( شریعتی ) باشم ....

من می مانم

ولی فکر کنم گدوک توی مازندران هست... ولی شال عروسی یه لفظ تالشی هست....

ژینوس

کاش نمیگفتی شاید اون پسر هم به دلیلی به پدرش سر نمیزده ولی لحن طلبکار انش قابل دفاع نیست