The Battle We Didn't Choose...

چند وقت پیش مطلبی با همین عنوان رو در وبلاگ خانم دکتر مینا(در آستانه)خونده بودم و میخواستم از تجربه برخورد با مورد مشابه اون رو، بصورت کامنت بنویسم که نشد.این داستان خاطره یکی از بیماران سال یک فلویی رو به یادم آورد.آقایی که ٣ماه بعد از ازدواج مبتلای به آنمی آپلاستیک وحشتناکی شد. ٢ماه در یکی از شهرستانهای غرب کشور بستری بود و ۴ ماه هم در بیمارستان شریعتی. تمام مدت بستری رو فقط و فقط خانمش بالای سرش بود. هر روز و هر ساعت و مثل پروانه دورش میگشت. هر روز قبل از ٧ صبح که میرفتم واسه ویزیت ایشون رو میدیدم که روی نیمکت در حالت نشسته، خوابیده. از زندگیش یه بار پرسیدم. هر دو کارمند بانک بودند و عاشق هم، سه ماه عاشقانه زیر یک سقف زندگی کردند که این اتفاق افتاد.ازش پرسیدم که شوهرش مگه برادر یا خواهری نداره که اون همش بالای سرشه. گفت که دلش نمیاد حتی یه لحظه شوهرش رو تنها بذاره و گفت که داره طلا و جواهر ات و جهیزیه خودش رو میفروشه تا هزینه درمان رو فراهم کنه.شوهرش دهنده پیوند هم داشت و مشکل عفونت مکرر و مقاوم به درمان بود.برای اینکه کمکی بهش کرده باشم، هماهنگ کردم که بیمار از اورژانس خون به بخش منتقل بشه، تا خانمش راحت تر باشه . در نبردی که زوج ناخواسته درگیرش شده بودند،این خانم در کنار شوهرش موند، تا آخرش و با تمام وجودش و از هیچ کاری برای کمک به اون دریغ نکرد، از بودن در کنارش و اصلاح صورتش گرفته تا تهیه هزینه دارو و خود دارو و پیگیری ایجاد شرایطی بهتر برای بستریش.دوربینی این نبرد بزرگ رو عکاسی نکرد، ولی از وقتی که بیمار من شد در اورژانس تا زمانی که با مطرح کردنش در کلاس زمینه انتقالش به بخش رو فراهم کردم و بعد که دورادور پیگیر وضعیتش بودم،بودنشون در کنار هم در این نبرد سخت رو شاهد بودم،تا روز پایان مبارزه، روزی که آن طوری که من آرزو میکردم، نبود. مرد رفت و زن تنها و خسته موند. بهش تسلیت گفتم و تمجید کردم از کار بزرگش و اینکه بسیار فراتر از توان و وظیفه تلاش کردو ابراز تاسف کردم از پایان تلخی که فراتر از توانایی ما برای تغییرش، رقم خورد.در طی ٢سال گذشته افراد زیادی رو در سخت ترین شرایط زندگی در کنار هم دیدم، ولی این خانم فراتر از همه بود.در روزگار و در جامعه ای که دلیل با هم بودن گاهی تا حد داشتن ماشین و خونه یا مدرک تحصیلی یا محل و نحوه برگزاری جشن عروسی تنزل کرده این زن یک فرشته واقعی و دائرة المعارف کامل انسانیت بود.

/ 12 نظر / 98 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جرم شناس

مىنا همىشه بهترىن انتخاب هارو واسه پست هاش داره.منم با خوندن اون پست خىلى متاثر شدم و البته با خوندن پست شما بى نهاىت دلم بخاطر اندوه همشگى كه اون زن از رفتن مردش تا ابد به دوش مى كشه گرفت... خىلى فانتزى و دور از ذهن نىست اىن اىثار...منتها همىشه انگار اىن عشق و اىثار رو براى بقىه مى دونىم اونقدر برامون دور از ذهن و تصور مى شن كه حتى اگه تو زندگى خودمون هم پىش بىاد ىا نمى بىنىمش ىا باورش نمى كنىم....

پزشک تازه فارغ التحصیل

دکتر جان واقعا ممنون... ممنون از تمام مطالبی که تو وبلاگتون نوشتید... همش رو خوندم از اول تا الان....جسارت و پشتکار بالایی داشتید.... امیدوارم که توی این لباس فعلی هم بتونی به مردم خدمت کنید.... فقط یه خواهش دارم اونم اینه که حتما بازم برامون بنویسید... مخصوصا ما پزشکای تازه کار.

زهرا

سلام با وجود همه غم انگیز بودن خاطره شما من خوشحالم که هنوز انسانیت گوشه ایی از این دنیای بی رحم داره برای موندن و برای زنده موندن دست و پا میزنه...

زینوس

حتما مرد خیلی خوبی بوده

سپیده

دقیقا زمان بستری این مریض روتیشن انکوی من بود و هیچ وقت این زن و شوهر یادم نمیرن.... هروقت اسم آنمی آپلاستیک میاد این زوج یادم میاد... بنده خدا خونه و جهیزیه و همه چیش رو واسه مخارج فروخت و نشد...

فاطمه

داستان غم انگيزي بود ، نتونستم بغض نكنم و اشك نريزم ، كاش نمي مرد ، دلم براي اون زن مهربون سوخت

مینا

با همه تلخی و غمی که پست من و شما داشت و با همه بغضی که تو گلوم موند ، از اینکه همچین آدمهایی هنوز هستند خوشحالم

مرجان

همیشه به دختر بودنم، خواهر بودنم، همسر بودنم, مادر بودنم افتخار میکردم. احسنت به این زن. درسته این داستان به خوشی تموم نشد ولی قطعا این خانم با دلی آرام زندگی رو طی میکنه. با تمام وجود برای خوشبختیش دعا میکنم.