بازداشتگاه

یکشنبه هفته قبل بعد از شنیدن خبر خوش توافق ایران و کلاس لامی که با استاد جهانی داشتیم( که اتفاقا خیلی خوشحال بود و طبق معمول با عنوان گت برار خطابم میکرد و سوژه ثابت شوخی های استاد بودم)در حال خوردن املت خوشمزه در سلف بودیم که از حراست بیمارستان زنگ زدند و گفتند که برم اونجا و یه نامه رو تحویل بگیرم. نامه از کلانتری بود و خواسته بودند که طی ٧٢ ساعت به کلانتری مراجعه کنم. از اونجا که استاد بخش در سفر بودند و مسیولیت ویزیت بیماران و اداره درمانگاه با من بود، ، رفتن به کلانتری رو به روز چهارشنبه موکول کردم. صبح چهارشنبه رفتم بیماران بخش رو ویزیت کردم و بعدش هم یه زنگ به چیف زدم و گفتم که دارم میرم به کلانتری. در نهایت وارد کلانتری شدم و افسر شروع کرد به نوشتن نامه، ازش پرسیدم داستان چیه؟ گفت که خانمت ازت شکایت کرده و بعد مأموری رو صدا کرد تا من رو به دادسرا ببره و من هم دست در دست مامور (البته با دستبند) از کلانتری اومدم بیرون. داخل تاکسی که نشستیم پرونده رو دیدم. حکم جلب به خاطر ٧/۵ سکه. چون خودم یه همچین پولی نداشتم به یکی دو تا از دوستام زنگ زدم، که یکی از اونها گفت که کل مبلغ رو میتونه بهم قرض بده. در نهایت وارد دادسرای ١٢ شدم و به قسمت نیابت قضایی رفتم و کارمندهای قسمتهای مختلف شروع به نوشتن نامه کردند و من هم دستبند به دست از این اتاق به اون اتاق میرفتم، در نهایت خانمی یه برگه گذاشت جلوم و گفت امضاش کن. بالای برگه رو خوندم که نوشته بود که من توانایی پرداخت محکومیت رو ندارم. بهش گفتم که من همین الان پرداختش میکنم، چرا باید امضاش کن. گفت همینی که هست، چون شاکی اینجا نیست، تو نمیتونی اینجا پرداخت کنی. هر چند در حکم جلب هم نوشته شده بود که در صورت عدم پرداخت جلب بشم. بهر حال مجبور شدم که نامه رو امضا کنم. و در نهایت یه برگه با یه پرونده تحویل مأمور دادند. از مأمور پرسیدم حالا کجا باید بریم. گفت باید بریم سه راه آذری تا با مأمور بدرقه بفرستنت شمال. به همراه مامور و دوست عزیزی که اومده بود باهم رفتیم سمت سه راه آذری. از اونجا که مأمور فهمیده بود که پزشک هستم، دست بند رو از دستم باز کرده بود. وارد قسمت اعزام شدیم و یه سرباز بعد از اینکه فرمهای۵ تا زندانی از زندان قزل قلعه رو پر کرده بود، پرونده من رو تحویل گرفت. پرسیدم الان برنامه چیه؟ مأمور همراه که حالا با هم دوست شده بودیم، گفت باید تا ساعت ٢ صبر کنیم تا یه مأموری مشخص بشه. در ضمن باید هزینه اعزام رو هم خودت بدی. من که فکر میکردم تنها راه خلاصی اعزامه، بهش گفتم که راهی نداره زودتر اعزام بشم؟ گفت باید دم سرباز رو ببینی. من هم چون بلد نبودم چطوری باید درخواست رشوه بدم، این وظیفه رو به دوست مامورم محول کردم و خواستم که یه پولی بدم تا زودتر تحت الحفظ اعزام بشم. بعدش با مامور اومدیم بیرون و در کنار دوستم که بیرون بود در حال خوردن چای بودیم که موبایلم زنگ خورد. پدر بود که از دادسرای شمال زنگ زد و با یکی از کارمندای اونجا صحبت کردم، پرسید که کجا هستم ؟ من هم گفتم که کجام. گفت که اگه میتونم پرونده رو از اعزام بگیرم و برم به دادسرای ١٢ چون حکم آزادی من تا ١٠ دقیقه دیگه صادر میشه. با مأمور برگشتم و اون رفت و پرونده رو از اعزام گرفت. تو راه بودیم که داداشم زنگ زد و گفت که کل بدهی من فقط ٢ تا سکه بوده و الان اون رو پرداخت کردن و تا رسیدن من حکم حاضره. برگشتم به دادسرای ١٢ و قسمت نیابت. به مسیول اونجا گفتم که حکم آزادی من برای شما فاکس شده. گفت که ما اصلا فاکس رو قبول نمی کنیم و باید نامه از طریق اتوماسیون به ما برسه. من که به کمک مامور گوشی رو با خودم آورده بودم تو دادسرا، زنگ زدم و به داداشم گفتم باید اتوماسیون بشه. تو راهرو منتظر بودم که بیمارانم پشت سر هم زنگ میزدند و ازم میپرسیدند که میام بیمارستان یا نه ( به خاطر موضوع پایان نامه ٢ روز در هفته بیمارانم رو که مبتلای به سرطان خون مقاوم به درمان هستند، بصورت اختصاصی ویزیت میکنم و شماره تلفنم رو همه اونها دارند و بقیه أوقات اگه مشکلی داشته باشند با من تماس میگیرند، از اونجا که اینها به اسم بیماران من معروف شدند، کس دیگه ای ویزیتشون نمیکنه) و این وسط مأمور از من خواهش کرد که اینقدر با تلفن صحبت نکنم. زنگ زدم بیمارستان و گفتم که امروز نمیتونم بیام. از ساعت ١١ بود که من داخل دادسرا منتظر ارسال اتوماسیون نامه بودم، که تا ساعت ٢ چیزی نرسید. در نهایت رییس اون قسمت من رو صدا کرد و گفت که چرا اعزام نشدم و اگه نامه نرسه، تا شنبه باید تو حبس بمونم، گفتم که صبر میکنم، شاید رسید. قرار شد تا ١۴:١۵ منتظر باشم، که باز هم خبری نشد، رییس وقتی که میرفت به منشی سپرد که اگه نامه رسید، آزاد بشم، که در نهایت تا ساعت ٣ هم نامه نرسید. اما چیزهایی که بعدا فهمیدم. وقتی پدر و برادرم به دادسرای شهرستان مراجعه میکنند و میپرسن داستان چیه، متوجه میشند که بدهی من اصلا ٧/۵ سکه نبوده و فقط ٢ تا سکه است و چون محکومیت اولیه من ماهی یک سکه بوده که با اعتراض به هر سه ماه یک سکه و در نهایت در تجدید نظر به هر دو ماه یک سکه تبدیل شده بود، اونها با همون ماهی یک سکه حساب میکنند که ٧/۵ سکه رو ندادم و بدون درخواست از من بابت پرداخت حکم جلب رو صادر میکنند. بعد از اینکه متوجه اشتباه خودشون میشن، قاضی شخصا با مسیول تهران صحبت میکنه و میگه که من اون ٢تا سکه ای رو که میبایست بدم دادم و حکم آزادی من هم نوشته شده. ولی مسیول محترم در تهران میگه که طبق قانون فقط اتوماسیون رو قبول داره و جالب اینکه یک نامه از ساعت ١١ تا٣ بعد ازظهر با اتوماسیون از شمال به تهران نمیرسه. و اینکه وقتی رفتم پیش مسیول گفت که چرا از صبح پول رو همینجا پرداخت نکردی؟ گفتم که کارمند شما گفته که فقط باید شمال پرداخت بشه و هیچ راهی بجز اعزام نیست. گفت که اشتباه کرده، و همین الان برو پول رو پرداخت کن و آزاد بشو، که گفتم بدهی من فقط ٢ تا سکه بوده که اون هم الان پرداخت شده و گفت که فقط ٧/۵ رو قبول داره و واسه آزادی باید ٧/۵ رو پرداخت کنم. در نهایت گفت که اگه اصل حکم قاضی رو بیارم، قاضی کشیک میتونه آزادم کنم. در نهایت بخاطر اشتباه محاسبه دادگاه شهرستان و قانونمندی مسیول محترم تهران و سیستم اتوماسیونی که به قول مسیول محترم تهران گاهی تا ٢۴ ساعت طول میکشه که یه نامه برسه(کبوترهای نامه بر قدیم، زودتر میرسیدند) و البته تلاش زاید والوصف کسی که به کمتر از محو من از صحنه روزگار قانع نیست،همه باعث شد که جایی رو که همیشه دوست داشتم یه بار تجربه کنم، نصیبم شد. بازداشتگاه. مامور دوست داشتنی که با من بود و یه سرباز وظیفه اهل اردبیل و لیسانس حقوق بود، جلوی کلانتری دوباره دستبند به دستم زد و با مشایعت دوست عزیزم، وارد کلانتری شدم. کمربند رو در آوردم و تحویل دادم تا یه وقت دست به خودکشی نزنم و وارد بازداشتگاه شدم. یه اتاق ١/۵ در ٢/۵ با نوری که از سالن کناری و از محفظه توری در وارد میشد، سرتاسر کاشی کاری و یه موکت با چند تا پتو. تنها ساکن اونجا من بودم و من هم به محض ورود دراز کشیدم و خوابیدم. نمیدونم ساعت چند بود که یه هم اتاقی جدید رسید و اون هم به محض ورود یه پتو رو سرش کشید و خوابید، والبته وقتی که رفت زیر پتو گفت خیلی سردشه و از من خواست که یه پتو دیگه رو سرش بندازم. خواب بودم که با صدای ماموری که اسمم رو صدا کرد بیدار شدم. اومدم بیرون دوستم رو دیدم که با اصل حکم قاضی در دست که از شمال فرستاده بودند و طی ۴ ساعت رسیده بود، اونجا بود. یه نگاه به ساعت انداختم که دیدم ساعت ٩ شبه. با دو تا مأمور رفتیم به همون دادسرای صبحی، تا قاضی کشیک با رویت اصل حکم، آزادم کنه. البته این بار هم مامورهای همراه بعد از خروج از کلانتری دستبند رو از دستم باز کردند. بچه آبادان بودن، جفتشون . تو راه از ما خواستند که اکه آزاد شدم، یه شام دعوتشون کنیم که ما هم قبول کردیم. به دادسرا رسیدیم و از دریچه کوچیکی که بود پرونده رو تحویل دادیم. یه دقیقه نشد که سرباز پرونده رو برگردوند و گفت عودت. دوستم پرسید عودت یعنی چی؟ گفتم یعنی رد و یعنی اینکه امشب باید ادامه خوابم در کلانتری باشه. اصرار دوستم برای صحبت با مسیول اونجا بی فایده بود و حتی صحبت با قاضی حین رفتن از دادسرا. قاضی بدون توجه به وجود نامه آزادی، با اینکه ظهر به ما گفته بودند که قاضی کشیک میتونه آزاد کنه،. فقط به دوستم گفت که طرف قتل کرده؟ دزده؟ دوستم گفت نه، اون پزشکه و حکم آزادیش اینجاست. قاضی با گفتن اینکه پس به من ربطی نداره، در ماشین رو بست و رفت. شاید بیشتر از دوستم، سرباز ها از اینکه شام شون پرید ناراحت بودن، به ما گفتن حالا یه ساندویچ به ما میدین؟. گفتیم که شام شما سر جاشه و رفتیم یه چلوکبابی و یه شام مفصل خوردیم و برگشتیم کلانتری. وقتی رسیدیم به سرباز ها گفتم که به دستم دستبند بزنند تا یه عکس یادگاری با هم بگیریم. و بعد از گرفتن عکس به بازداشتگاه برگشتم.وقتی وارد شدم دیدم دوتا مهمون دیگه هم اضافه شدند. یکی از اونها بیدار شد و پتویی که بعنوان زیرانداز استفاده میکرد، بازش کردو پهن کرد تا من روی موکت نخوابم و پهلوم یخ نکنه.قسمت بالای پتو رو هم دو سه تا تا زدیم تا بشه بالش. که البته کفاف نمیداد و من کاپشنم رو گذاشتم زیر سرم و خوابیدم. هر چند وقت یه بار یه مهمون جدید وارد میشد و تنها سؤالی که ازش میشد این بود که ساعت چنده؟ نفر ششم که وارد شد، پتویی پیدا نکرد تا رو سرش بکشه و به زور پتو رو از زیر سر یکی دیگه کشید و گفت نمیشه که من یخ بزنم تا تو بخوای بالش داشته باشی. ساعت ۵ صبح بود که باز در باز شد و دو نفر دیگه اومدن و به زور خودشون رو بین ما جا کردن،٨ نفر در دو ردیف ۴ تایی چسبیده به که تکون نمیشد بخوری. در نهایت دیدم که یکی صدام میکنه. به زور خودم رو از بین دو نفری که کنارم خواب بودند،در آوردم و اومدم بیرون. افسر نگهبان شب که داستانم رو واسش تعریف کرده بودم، سپرده بود که اول وقت من رو با نامه قاضی بفرستند دادسرا. ایندفعه با یه ماموری که ماه آخر سربازیش بود و از سرباز های قبلی کم سن و سال تر و متولد ٧١ بود( سالی که من وارد دانشگاه شدم) رفتم. موقع خروج کمربندی رو که ازم گرفتند به من تحویل دادند و دستبند به دست اومدیم سمت دادسرا. ساعت ٨:٣٠ صبح بود که رسیدیم. دو تا سرباز داخل نگهبانی نشسته بودند و گفتند که قاضی کشیک نیومده. اونا پرونده رو گرفتند و نگاهی بهش انداختن، بعدش هم صدام کردند و گفتند که اگه قاضی قبول نکنه چی؟ تو از کجا میدونی که قاضی قبول میکنه؟ اگه قبول نکنه پنج شنبه و جمعه رو باید بازداشتگاه باشی.من چیزی نگفتم. بعد از من افراد دیگه ای هم یکی یکی دستبند به دست میومدن. و اون دوتا سرباز هم با نگاه به پرونده واسشون حکم صادر میکردن، به یکی میگفتن باید بری اوین، به یکی میگفتن پرونده ناقصه و ... و هر چند وقت یه بار هم به ما امر ونهی میکردن که کجا وایستیم. حوصله ماموری که با من بود از رییس بازی اینها سر اومد و باهم اومدیم بیرون و شروع که به تعریف خاطراتش. اهل کرمانشاه بود و دیپلمه. پدرش دامپزشک بود و وقتهایی که حوصله نداشت، اون رو واسه ویزیت میفرستاد. مردم هم فکر میکردند که دکتره و آقای دکتر صداش میکردند و اون کلی از این بابت خوشحال میشد. میرفت گاو و گوسفند رو میدید و بعد یواشکی یه زنگ به باباش میزد و ازش میپرسید که چه دارویی بهش بده. یه بار یه دارویی رو اوردن و ازش پرسیدن که این واسه چی خوبه؟ اون که تا حالا این دارو رو ندیده بود، گفت واسه پنومونی خوبه. هر وقت هم حیوان خیلی بدحال بود و نمیدونست چشه، میگفت که این یه بیماری مسری داره و سریع بکشیدش. و در نهایت از این گفت که وقتی که برگرده، میخواد بره یه دانشگاه پولی، یه لیسانس بگیره، تا بهش زن بدن. در نهایت ساعت ١٠ بود که قاضی کشیک اومد و من و مامور همراهم که از ترس اینکه ماه آخر سربازیش یه وقت من فرار نکنم و اضافه خدمت نخوره، دستبند رو باز نکرده بود، دستبند به دست وارد اتاق قاضی شدیم. قبل از اومدن قاضی منشی پرونده ها رو خونده بود و به قاضی گزارش میداد. قاضی از پرونده من پرسید. منشی گفت حکم جلب ایشون صادر شده و باید اعزام میشد که چون مامور اعزام نداشتند، فرستادنش اینجا، این باید اعزام بشه. قاضی هم حرفش رو تایید کرد. که من گفتم نه جناب قاضی، نامه آزادی من ضمیمه پرونده است و داخل یه پاکت پیوست شده و پاکت نامه رو بهش نشون دادم. اون هم نامه رو باز کرد و خوند و شماره نامه رو با حکم جلب تطبیق داد و گفت که آزادم و به سرباز همراه من هم گفت که دستبند رو باز کنه. و در نهایت بدون دستبند اومدم بیرون. سربازی که با من بود کلی عذرخواهی کرد از اینکه به دستم دستبند زده بود. ازش پرسیدم که با من دیگه کاری نداری؟ فقط گفت اگه میشه من رو به کلانتری برسون که من هم یه مبلغی بعنوان شیرینی بهش دادم، که با کلی تشکر رفت و من هم با دوستم که منتظرم بود رفتیم سمت خونه. تو راه به دوستم گفتم، وای چقدر تهران عوض شده؟ هنوز توافق ژنو سر جاشه؟ من حبس بودم، از دنیا بی خبرم. و البته مثالی که دوستم از قول باباش گفت که مرد تا حبس نکشیده باشه، مرد نمیشه. این هم داستان ٢۴ ساعت از زندگی من که با ادعای وکیل و اشتباه دادگاه شهرستان و قانون مندی مسیول تهران و سیستم فوق پیشرفته اتوماسیون اداری !!!که اون چیزی رو که همیشه میخواستم، تجربه کردم و البته بجز ناراحتی خانواده که واقعا واسم تلخ بود،و حیران شدن بیمارانم که از جاهای مختلف امده بودند به بیمارستان قسمت تلخ دیگه ای نداشت. و امیدوارم هیچوقت یاد نگیرم که انجام مسیولیتم در برابر انسانها تنها بر اساس تکالیف قانونیم باشه . این متن طولانی رو نوشتم تا داستان این تجربه نادر یادم بمونه و همچنین کسی که حتی از پاک کردن مطالب وبلاگم گرفته تا انتشار خصوصی ترین عکسم هم نگذشت، شاد باشه از اینکه بالاخره به هر طریقی به خواسته خودش رسید و من یک شب رو در حبس گذروندم. و بالاخره ساعاتی بعد از آزادی به استادیوم آزادی رفتم تا بازی کسانی که خاطره ساز دوران نوجوانی من بودند رو ببینم،و ببینم تاثیر گذشت ایام بر کسانی که روزی خاطره ساز نسل ما بودن و سرنوشت متفاوت هر کدام از آنها از ناصر محمد خانی تا مجتبی محرمی و مهدوی کیا و سلطانی و ...

/ 18 نظر / 120 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

عجب... وبلاگ آذرخش هدایتم کرد اینجا... کلا کف کردم! چند سال پیش که وبلاگ نویس اکتیو بودم! وبلاگ بیشتر اون بنده خدا، همسر سابق رو میخوندم و کمتر شما رو که رزیدنت داخلی بودین.. بعد خبر ازدواج رو شنیدم و خوشحال شدم کلی... حالا بعد این مدت شوکه شدم کلا یه جورایی... دنیای عجیب غریبی شده... بی ربط نوشت: دکتر جهانی... یاد روتیشن هماتو افتادم... دو ماه با ایشون و فلوی دوست داشتنی مون دکتر باری...

F.Gh

ببخشيد، ولي مگه چهارماه مهريه ش رو نپيچونده بوديد؟ من كه توي زنده گي شما نبودم كه بخوام قضاوت كنم اما طبق نوشته ي خودتون دو تا سكه بدهي داشتين. خب اونم خواسته مهريه ش رو بگيره. اونموقع كه بدون توجه به توان مالي تون تعهد مهريه ميدادين بد نبود كه به اين موضوع هم فكر مي كردين.

ایرمان

خیلی متاسف شدم آقا دکتر...چقدر این روزها این داستانا زیاد شدند...

لیلی

برام جالب بود که متن تون رو در کمال احترام به طرف مقابل تون نوشتین. معمولا خانوم ها در این جور مواقع متن هاشون با گله و شکایت و گاهی ناله و نفرین از طرف مقابل هست

sorena

عجب خانم توانایی!!!

مینا

من 4-5 ماه شدیدا درگیر بودم و هیچ وبی رو چک نکردم / بعد امشب گفتم یکسری به بلاگستان بزنم که این پست شما رو خوندم خشکم زد !!!!!! خدا رو شکر که دو خط آخر خوب بود ... آزادی در آزادی :))

اناهيد

چقد مظلوم نمايى !!!! همين كه خانم دكتر از اين اتفاق تو وبش ننوشت و شما نوشتي نشونه مقصر بودن شماست!!!! ايشون خودش رو توجيه نكرد اما شما!!!!! چه دل ها كه با اين پست براتون كباب نشد حتما!!!!! ايرانيا هم كه همه احساساتي !!!!!!!

اناهيد

چقد مظلوم نمايى !!!! همين كه خانم دكتر از اين اتفاق تو وبش ننوشت و شما نوشتي نشونه مقصر بودن شماست!!!! ايشون خودش رو توجيه نكرد اما شما!!!!! چه دل ها كه با اين پست براتون كباب نشد حتما!!!!! ايرانيا هم كه همه احساساتي !!!!!!!

forouz

بیشتر از اینکه برای شما متاثر شم ،برای اون خانم متاثر شدم. چقدر خشمگینه. تو هر سوگی ،خشم وجود داره اما تا این حد که باشه ،بیشتر از هر کسی ،خود اون فرد آسیب می بینه.

دانشجو

چه جاااالب! آقای دکتر شما خیلی جالبین! آیا چرا دیگه نمی نوسین؟ اکثر دکترا انگاری کلی پرستیژ دارن ولی شما خیلی صمیمی هستین. شما اصلا باید یه کتاب بنویسین.شما استعداد نویسندگی دارین! من که الان اول راهم.ولی خیلی دوست دارم رشتمو! ترم یک بخش هیجان انگیزش جسد بود.ترم دو خون گرفتن.ترم سه هم فشار و ecg! حتما الان به من می خندین ولی احتمالا واسه خودتونم این جوری بوده! الان حتما زندگیتون پر از هیجانه!!!! ببخشید من پرت و پلا می نویسم.همین جوری حرف دل می گم. فعلا،