یکی از دوستان دوره دانشکده مون میگفت:اگر در امتحان کنکور پزشکی قبول نمیشدیم, یه سال ناراحت بودیم,بعدش دیگه همه چیز تموم میشد,میرفتیم پی زندگیمون.حالا که قبول شدیم باید یک عمر غصه بخوریم و استرس بکشیم.

اولین و آخرین کنکورم یک وجه مشترک داشتند. هر دو در یک روز بارانی بودند.

اریبهشت ٧١ و روزی بارانی در شمال کشور و بهمن ٨٨ و این بار هم روزی بارانی در شمال تهران.

آن روز آغازگر راهی طولانی شد و این روز آغازگر پایان این راه دشوار.

آن روز جوانی ١٨ ساله بودم و عاشق پزشکی و این روز باز هم جوانی!!! اینبار ٣۵ ساله و عاشق خون و انکولوژی.

از آن امتحان تا این امتحان روزها و شبهای بسیاری گذشت. شبهای امتحانی  که تا صبح بیدار موندم تا نمره پاسی بیارم و شبهای امتحانی که با امید به امدادهای غیبی با خیال راحت خوابیدم.

از روزهای زیادی که برای قبولی امتحان رزیدنتی در زیرزمین بیمارستان امام  (در کتابخانه) به شب رسید,تا روزهایی که برای قبولی امتحان بورد در زیرزمین بیمارستان شریعتی (پاویون داخلی) گذشت.

از آن آغاز غریبانه ١٧ سال گذشت و فقط ٣ سال دیگر تا پایان مانده است و فقط یک امتحان دیگر (امتحان بورد فوق تخصصی خون)

 

 

 


سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


سال گذشته مطلبی نوشته بودم بعنوان معجزه ایزو 

امسال در یه بیمارستان دیگه و در یک استان دیگه در حال گذراندن طرح هستم.

در مدت ٨ ماه گذشته بارها مشکلات بیمارستان را به مسوولین محترم منتقل کرده بودم و از اونجا که به این نتیجه قطعی رسیده بودم که کسی دلش نمیخواد این بیمارستان راه بیفته دیگه بیخیال شدم.

از ٢ هفته قبل دیدم همه چیز داره عوض میشه. وسایل خریداری میشه و تختها نو میشه و رییس دانشگاه با اعوان و انصارش به شبکه اومدند و به فکر تجهیز بیمارستان افتادند.

رییس شبکه از من و متخصص اطفال میخواد درخواستها مون رو بنویسیم.

ما واسه چندمین بار این کار رو میکنیم ولی ایندفعه برخلاف قبل در کمتر از یک هفته وسایل خریداری میشه.

رییس دانشگاه هم پیغام میده که درمانگاه تخصصی هر روز صبح باشه.

بالاخره بیمارستان مترون پیدا میکنه.

و...

اینکه بعد از ٨ ماه اینهمه اتفاق در مدت کوتاهی اتفاق میافته شبیه به یه معجزه میمونه.

معجزه ای که اینبار نه بخاطر ایزو گرفتن بیمارستان, بلکه بدلیل نزدیک شدن به  سفر  رییس جمهور  به استان اتفاق میفته.

 




یکی از بیمارانم خانمی 35 ساله بود با سرطان پستان از 5 سال قبل که یه بار واسه گرفتن خون بستریش کرده بودم. یه روز با شکایت سرفه اومد درمانگاه و منم فرستادمش یه گرافی قفسه سینه بگیره. وقتی گرافیش حاضر شد من همه بیمارانم رو دیده بودم و وقت داشتم باهاش بیشتر صحبت کنم.

5سال بود که از شروع بیماریش میگذشت. ماستکتومی شده بود و هنوزم کموتراپی میشد. در طی این 5 سال بعلت مشکلات قلبی که واسش پیش اومد عمل قلب (CABG) کرد. یه بار هم که واسه کموتراپی میرفت تصادف میکنه و 3 ماه توانایی حرکت نداشته. اون سیر مشکلاتش رو واسم گفت و آخرش گفت که دیگه خسته شده.

ولی من خواستم واسش از امید بگم و از لذت بردن از زندگی. به سختی تونستم چیزی امید بخش واسه گفتن پیدا کنم.

بهش گفتم که از زندگی امروزش لذت ببره چون هیچکس از فرداش خبر نداره.

از اینکه میتونه راه بره و کاراش رو انجام بده ومثل زمانی که تصادف کرده بود نیست خدا رو شکر کنه.

خوشحال باشه از اینکه شوهری داره که در تمام این مدت همیشه در کنارش بوده و ولش نکرده و حتی بخاطر اون سیگارش رو هم 4 ساله که ترک کرده.

واسه سرماخوردگیش دارو نوشتم و بهش گفتم هر مشکلی که واسش پیش اومد بیاد بیمارستان و بگه بهم اطلاع بدن.

شنبه دوباره اومد با تنگی نفس و درد قفسه سینه و حالت تهوع. هموگلوبینش 6 بود. اضطراب هم داشت. میگفت دیگه خسته شدم. دوباره باهاش صحبت کردم و ازش خواستم همچنان امید داشته باشه.

 




چند شب قبل خواب دیدم که در یک قلعه باشکوهی هستم که پر از آدمهاییه که در تدارک یک جشن بزرگند. همه به هم در برپایی هر چه با شکوهتر جشن کمک میکنند و هیچ کس بیکار نیست. در هر گوشه ای نشانی از آثری یا نغمه ای زیباست.

تا زمان غذا خوردن رسید. سفره ای بزرگ و پر از غذاهای متنوع پهن شده بود.

وقتی سر سفره رسیدم دیدم عده ای بقیه رو سر سفره راه نمیدن و خودشون مشغول خالی کردن سفره و پر کردن کیسه های خودشون شدند.

و از اینجا سفره ای که همه میتونستند دورش بشینند و یه شکم سیر غذا بخورند باعث بهم خوردن آرامش و شروع درگیری شد. بعد از اون خشم و نفرت جای دوستی رو گرفت. بجای دیدن تئاتر و موسیقی و فیلم و نقاشی, جنگ و دعوا و تعقیب و گریز بود که میدیدم.

و شور زندگی جاشو به مرگ و خونریزی داد. 

همه در حال فرار بودیم.از رو یه بلندی پریدیم. یکی از ماها موقع پریدن افتاد و گردنش شکست و بطرز وحشتناکی مرد.

اینجا پایان کابوسم بود و از خواب پریدم.

خوابی که میشد یه رویای زیبا باشه اگه عده ای همه سفره رو واسه خودشون نمی خواستند.




                                            "بسمه تعالی

                            من لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق

جناب آقای دکتر...

بدنوسیله از محضر شما که همگام با ما در امتداد رنج و دردها, مشتاقانه و بی دریغ گرمای التیام خویش را بر گلبرگ وجود رنجور مادرمان تابانده و آن زمان که مشیت سبحان حکیم ما را با امتحان بی مادری آزمود, با دم مسیحایی خویش تسلی بخش داغ فراق باغبان باغچه زندگیمان بودید, تقدیر و تشکر می نمائیم.

و خاضعانه دست نیازمند خویش را بر آسمان نیلوفرین یگانه شریف آفرینش می گشائیم و از درگاه رحمت بیکرانش آرزوی توفیق و سلامتی روزافزون شما را خواستاریم.

                                                                      خانواده ..."

این متن لوح سپاسی است که فرزندان یکی از بیمارانم که فوت کرده بود در حضور رئیس شبکه بهداشت به من دادند و حضوری هم کلی تشکر کردند.

اتفاقی که برام عجیب و غیرمنتظره بود.




ثبت نام برای امتحان فوق تخصص از هفته قبل شروع شد و تا چهاردهم ادامه داره.

ثبت نام در همه دانشگاههای علوم پزشکی انجام میشه ولی یکی از مدارک لازم برای ثبت نام پزشکانی که در حال انجام طرح هستند نامه از معاونت سلامت وزارت بهداشت مبنی بر اتمام طرح تا 25 شهریور سال آینده است و برای گرفتن این نامه باید مراجعه حضوری به معاونت سلامت داشت.

با توجه به اینکه متخصصین 4 رشته داخلی, جراحی, اطفال و روانپزشکی میتونن در امتحان فوق تخصص شرکت کنند و جمع کل ظرفیت فوق تخصص 305 نفره و در خوشبینانه ترین حالت بین 200 تا 400 پزشک متخصص که در حال گذراندن طرح در مناطق محروم کشور هستند مجبورند برای گرفتن یک نامه( که معاونت درمان هر استان براحتی میتونه صادرش کنه) به تهران مراجعه کنند.

این سیستم علاوه بر هزینه ای که به پزشک تحمیل میکنه و باید ریسک یک سفر در این ماه سرد سال رو قبول کنه باعث میشه بیمارستانها هم در طی این سفر بدون متخصص بمونند. موضوعی که فکر نکنم در کشور ما اهمیتی داشته باشه.

شاید هم مسوولین محترم دلشون به حال ما پزشکها سوخته و توفیق اجباری دوری از جهنم دره و دیدار پایتخت را نصیب ما کردند.

واسه رشته ای هم که میخوام ثبت نام کنم با اینکه عقلم روماتولوزی و غدد رو انتخاب میکنه ولی عشقم خون و اونکولوزیه و در آخرین مرحله از این راه طولانی پزشکی باز هم به ندای دلم احترام میگذارم و خون رو با همه سختی و استرسش انتخاب میکنم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

 

 




"ارتقاء اخلاق حرفه‌ای پزشکان باعث کاهش تخلفات پزشکی می‌شود."

معاون اول قوه قضاییه دگرخواه بودن را امری،بسیار موثر در حرفه‌ی پزشکی دانست و اگر دگردوستی در پرده‌ خدادوستی و خداخواهی باشد، ماندگار می‌شود ما حتی همکاران قضایی خود را به حرفه‌ی پزشکی شباهت می‌کنیم نکته‌ مؤثر در پیشگیری و کاهش تخلفات پزشکی آن است که اخلاق را برای قاضی و پزشک ضرورت بدانیم.

ملاک و میزان در مجموعه دادسرا کشف حقیقت است و نباید هیچ ‌وقت حقیقت از بین برود. حتی تلاش قاضی و کار سازمان نظام‌پزشکی باید تا کشف حقیقت ادامه داشته باشد چرا که کارشناسی در کشف حقیقت می‌تواند نقش مهمی را ایفا کند.
باید اخلاق عمومی و حرفه‌ای در بین پزشکان به دوران آموزشی و کارآموزی خلاصه نشود بلکه باید تا روزی که پزشک به کار پزشکی مشغول است خود را محتاج بداند که این بایدها و نبایدهای اخلاقی را هم بشنود و هم برای خود یادآوری و به کار ببندد و نکته‌ی دوم آنکه حتما آموزش‌ها باید به هنگام باشد یعنی پزشک باید به روز باشد و آخرین یافته‌های پزشکی را را دارا باشد تا بتواند در درمان به کار ببندد. نکته‌ی سوم گسترش نظارت است.
البته آمار تخلفات در رابطه با پزشکان مشاهده می‌شود که این آمار تخلفات در کشور ما کم آن نیز، زیاد است اما در مقایسه با کشورهای دیگر آمار ما آمار بالایی نیست اما در مجموع ما تخلف کم را هم نمی‌پسندیم. حتما گسترش نظارت‌ها می‌تواند در پیشگیری از تخلفات نقش موثری داشته باشد. (سخنان معاون اول قوه قضاییه حجت الاسلام والمسلمین سیدابراهیم رئیسی در دومین همایش انتظامی سازمان‌های نظام پزشکی سراسر کشور)

 دکتر رامین پوراندرجانی پزشکی که "پایبندی به اخلاق حرفه ای" و "دگر خواهی" را برگزید و"نخواست حقیقتی از بین برود" و شاید تنها بخاطر اینکه "بایدها و نبایدهای اخلاقی" را از مامور مافوقش نشنید و بکار نبست, درگذشت.  

علت مرگ ایشان از سوی سردار احمدی مقدم خودکشی بعلت ترس از زندانی شدن و با انگیزه شخصی و بدلیل از دست دادن روحیه اعلام شد.(خودکشی پزشک وظیفه)

البته سردار محترم قبلا هم درباره مرگ تعدادی از بازداشت‌شدگان در کهریزک با بیان این که هیچ یک از فوت‌شدگان بر اثر ضرب و شتم فوت نکرده‌اند،علت مرگ کشته شدگان کهریزک را بیماری اعلام کرد(ویروسی که از خود محل بوده و یا از خارج از آنجا منتقل شده) ولی در نهایت با نظر پزشک قانونی علت مرگ آنها اصابت جسم سخت عنوان شد.

خلاصه ای از وقایع کهریزک نشاندهنده سناریو سازی مننژیت  و نیز مطرح نبودن پزشک کهریزک بعنوان مقصر در اتفاقات آنجاست و همچنین فشارهای احتمالی بر ایشان برای کتمان حقیقت.

تمام کسانی که در پادگانها و زندان بعنوان پزشک خدمت کردند میدانند که با توجه به شرایط و امکانات آنجا فقط بیماران سرپایی درمان میشوند و بقیه موارد باید به بیمارستان اعزام شوند.

مگر دکتر پوراندرجانی درشرایط و موقعیتی که قرار داشتند چه کاری میتوانستند انجام بدهند که انجام ندادن آن باعث زندانی شدن ایشان بشود؟

آیا به کسانی که با آن شرایط در کهریزک نگهداری میشدند وتوسط تعدادی مامور خودسر مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند اصلا اجازه دسترسی به پزشک داده میشد؟

هرکدام از ما اعضای جامعه پزشکی میتوانستیم جای دکتر پوراندرجانی باشیم.

شماچند پزشک ویا غیر پزشک میشناسید که بدون هیچ ریسک فاکتور و سابقه مشکلات روحی و روانی  و صرفا بخاطر ترس از اضافه خدمت یا زندان, خودکشی کرده باشد؟

و یا چند جوان ٢۶ ساله و بدون ریسک فاکتور قلبی که دچار مرگ ناگهانی شود؟

(طبق آخرین چاپ کتاب برانوالد شانس مرگ ناگهانی یا sudden death  در یک فرد کمتر از ٣۵ سال ١ در ١٠٠٠٠٠ نفر در ساله یا بعبارتی در هر سال از هر ١٠٠٠٠٠  فرد کمتر از ٣۵ سال فقط یک نفر دچار مرگ ناگهانی میشود).

 از دکتر رامین پوراندرجانی پزشک ٧٨ و دکتر پرتقالی و دکتر ریحان که میشناختنش نوشتند و دکتر س و بهار سیدنی از مقصران این واقعه تلخ. 

دکتر رامین پوراندرجانی یکی از ما بود عضوی از سازمان نظام پزشکی.

همانطور که معاون اول قوه قضاییه از پزشکان ارتقا اخلاق حرفه ای رامیخواهد,حق طبیعی و وظیفه ما پزشکان و سازمان نظام پزشکی است که از ریاست قوه قضاییه بررسی دقیق علت فوت این همکارمان را بخواهیم و در خوشبینانه ترین حالت ممکن حتی اگر خودکشی کرده باشد,عواملی که باعث ایجاد این اتفاق شدند,محاکمه شوند واگر رعایت اخلاق حرفه ای و پایبندی به سوگندشان و عدم کتمان حقیقت باعث مرگ ایشان شده, حداکثر مجازات برای عاملین این قتل در نظر گرفته شود. چون در غیر اینصورت یا اخلاق قربانی خواهد شد و یا پزشک.




چند شب پیش بیماری در اورزانس داشتم که یه خانم حدود 70 ساله بود که 2 هفته قبل سکته مغزی کرده بود و با تنگی نفس و تاکیکاردی اومده بود. شرایط بیمار رو براشون توضیح دادم و با توجه به احتمال بدحال شدنش و نیاز به ICU گفتم که تصمیم بگیرن که همینجا بستریش بکنم یا اعزامش کنم. یه آقایی اومد وگفت اون کسی رو نداره. ازش پرسیدم اینهایی که بالا سرش هستند چیکارشن؟ گفت:دختراشن و پسر نداره. منتظر تصمیمشون بودم تا کاراشو انجام بدم که دختراش اومدن و گفتن میبریمش خونه. 

با اینکه بهشون گفته بودم که اگه بستریش کنیم 50% شانس خوب شدن داره و اگه ببرینش خونه تا فردا میمیره. و دختراش بردنش خونه.

و در کنار این برخورد دیروز مادری اومد که پسرش تب داشت و شب تا صبح بالای سرش بیدار مونده موند و التماس میکرد که دارویی بهش بدم تا خوب بشه.

امروز همون مادر اومد بچش خوب شده و کلی دعام کردو تازه امروز یادش اومد که خودشم مریضه. بهش گفتم که ایا اینقدری که براشون زحمت میکشی آیا اینها بعدا قدر این زحمتاتو میدونن؟

راستی این حریم کجاست؟ مادری که بچشو حتی اگر یکهزارم درصد شانس بهبودی داشته باشه ول نمیکنه و بچه ای که مادرش رو با شانس 50% ول میکنه.

 


سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


اینجایی که من کار میکنم (جایی در جنوب ایران) به دست خیلی از مریضهام که اکثرشون هم پیرزن هستند دستبند سبزی بسته شده.

یه روز یکی از همین مریضهام دستبند سبزش رو بالای دستش و محکم بسته بود و نمیشد فشار خونش رو بگیرم. ازش خواستم که این دستبند سبز رو باز کنه و نیز بهش گفتم که مادرجان این دستبند در گذشته شفابخش بوده الان اگه ببندی میگیرنت. اون هم پارچه سبز رو باز کرد و همونجا گذاشت و رفت و اون پارچه سبزهنوز گوشه تخت معاینه مونده.


سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


اگر بخوام دلیل غیبت طولانیم رو در یک جمله بیان کنم نداشتن خط تلفن و نیز نداشتن حوصله بود.

و اگر بخوام از تابستانی که گذشت بگم باید از یک حضور یک روزه در شمال دوست داشتنی و حضور 10 روز از ماه در یکجا و 20 روز در یه جای دیگه برای رسیدن به یه لقمه نون حلال بگم. تلاش برای جبران کمبودهای مادی 13 سال درگیر کسب علم بودن ونیزدستیابی به یه ذخیره برای 3 سال زندگی در پایتخت و گرفتن فوق تخصص.

ولی چیزی که میخوام ازش بیشتر بنویسم صحبتهایی بود که طی این مدت از بعضی از مسئولین محترم دولت پاسخگو شنیدم.

یه بار برای پیگیری حقوق کم (که در مطلبی بطور مفصل در موردش نوشتم) به واحد رسیدگی به شکایات وزارت بهداشت رفتم و تونستم پیش مسئول محترم رسیدگی به شکایات وزارت بهداشت برم. جوابهای ایشون واسم خیلی جالب بود.
وقتی بهش گفتم که موبایلم بدلیل نداشتن پول پرداختش قطع شده فرمودند:که پول موبایلم در دوره قبل 2600 تومان شده!!!

وقتی به ایشون گفتم که خرج عروسیم رو ندارم فرمودند:عروسی میخوای چیکار دست زنت رو بگیر ببر خونه.

اوایل مهرماه بعد از درخواست جابجایی و موافقت وزارتخونه برای گرفتن تسویه حساب خدمت مدیر محترم درمان استان رسیدم. در طی صحبتهایی که داشتیم ایشون که پزشک هم بودند فرمودند: شما 4 سال مجانی درس خوندید و هر جهنم دره ای که شما رو فرستاند باید برید و کار کنید. و نیز در ادامه فرمودند که من نامه وزارتخونه رو ... هم حساب نمیکنم.

اگه حوصله ای باشه راجع به جهنم دره و شرایط اونجا بیشتر خواهم نوشت.