نظراتی که برای مطلب انتخاب نوشته شد واسم جالب بود.
فکر نمیکردم اکثریت درمان الف رو انتخاب کنند.
هرچند خودم درمان ب رو انتخاب میکردم.
برای ۳ تا از بیماران درمان الف رو گذاشتیم که متاسفانه هر ۳ تا فوت کردند.
نمیدونم دوستانی که گفتند باید مستقیم به بیمار گفت، تجربه عملی در این زمینه دارند یا نه، ولی با نظر جناب مجید موافقم که " تو ایران باعث می شه یه راه حل ج هم بوجود بیاد که مریض همون جا sedden deathکنه "
نظر شخصی من اینه که باید به بیمار گفت و بهش حق انتخاب داد، ولی با توجه به فرهنگ جامعه ما جا انداختن این سیستم کار ساده ای نیست.
در طول این مدت که از شروع دوره گذشته ۲ نماد از عشق و علاقه مطلق دیدم.
مادری که برای بهبود دخترش وحشتناک پیگیره،و زنی که از ۵ ماهی که از ازدواجش گذشته ۲ ماهش رو شبانه روز بر بالین همسرش در بیمارستان گذرونده.
توصیف میزان عشق،علاقه و ایثار این ۲ زن خارج از توانایی نوشتن منه.
جوونی به شما مراجعه میکنه. طی بررسی هایی که میکنی، به تشخیصی میرسی که شرایط زیر رو داره:
با درمان "الف"، احتمال فوت طی درمان 80% هست. احتمال بهبودی کامل و بازگشت به زندگی عادی 20%.
با درمان "ب" میتونه حدود یک سال زندگی عادی داشته باشه. و بعد.... بای بای.
کدوم درمانو برای مریض انتخاب میکنی؟
آیا در رابطه با انتخاب درمان، با مریض مشورت میکنی؟ (با توجه به فرهنگ ما)
اگه بیمار خودت باشی، کدوم درمانو انتخاب میکنی؟
یکی از بیمارانم که به مرحله اول شیمی درمانی جواب نداده بود و قرار بود واسه درمان بعدی بستری بشه،رفتن به مشهد و متوسل شدن به ائمه را به درمان ترجیح داد. آیا معجزه ای اتفاق میفته؟
اول شهریور ۸۷: وقتی میخواستم برم سر جلسه چیف خودمون رو دیدم که مضطرب بود، بهش گفتم خانم دکتر نگران نباش حتما پاس میشه.وقتی که امتحان بورد کتبی رو داده بودیم و در محوطه دانشکده پزشکی شهید بهشتی منتظر پاسخنامه بودیم، چیف باز هم خیلی نگران بود که نمره کتبی رو نیاره و من با اینکه خودم خیلی استرس داشتم، باز هم بهش دلگرمی میدادم که حتما نمره رو میاره و در نهایت همه ما قبول شدیم.
چند ماه بعد: شنیدم چیف ما سرطان پستان گرفته و در حال شیمی درمانیه.
بهمن ۸۸: روز امتحان فوق تخصص دیدمش. با توجه به قانون اون سال فقط نفرولوژی میتونست امتحان بده. اونقدر سر حال بود که روم نشد از سیر درمانش بپرسم. در حال گذارندن طرح در بیمارستان مدرس و در بخش انکولوژی بود. از علاقه اش به انکولوژی گفت و اینکه اگه میتونست، تو این رشته شرکت میکرد.
۲ روز قبل: یکی از دوستانم زنگ زد و گفت خانم دکتر فوت کرد. باورم نشد، به یکی از همکلاسی هامون که با ایشون صمیمی تر بود، اس ام اس زدم و پرسیدم از خانم دکتر خبر داره؟ زنگ زد و گفت خبر درسته.
از تلاش زیادش در دوران طرح گفت.وقتی یکی از اساتید ما به ایشون گفته بود که استراحت کنه و به خودش استرس وارد نکنه، از دستش شاکی شد و محل طرح رو بخش انکولوژی انتخاب کرد. میگفت وقتی دارو واسه بیماری مینوشت و میگفت بره طبقه ششم مهر بزنه،یاد بیحالی خودش در طی دوره شیمی درمانی میوفتاد و خودش کارهای بیمار رو انجام میداد.
و اینکه در نهایت بیماریش پخش شد و یک هفته قبل ...
بغض اجازه ادامه مکالمه رو به ما نداد.
روحش شاد.
روز پزشک رو به همه انها که زیباترین لحظه هایشان را،بخاطر بخشیدن زیباترین لحظه ها به دیگران از دست میدهند، تبریک میگم.
از روز پنجشنبه که این خبر رو در سایت وزارت بهداشت دیدم،سوالی ذهنم رو مشغول کرده و برای یافتن پاسخ مطرحش میکنم.
اصل خبر: چند وقت قبل طلبه جوانی بدنبال امر به معروف چاقو میخوره و به بیمارستانی منتقل میشه، چون در اون بیمارستان جراح عروق نبوده،برای بیمار درخواست پذیرش میکنند که ۲۶ بیمارستان به ایشان پذیرش نمیدهند و بعد از ساعتها در یک بیمارستان خصوصی پذیرش شدند. بعلت تاخیر در پذیرش عوارضی برای ایشون ایجاد شد.
بدنبال این قضیه از ۲۶ بیمارستان شکایت شد و در نهایت دو رزیدنت به ۶ ماه و ۱ سال محرومیت از تحصیل و یک رئیس بیمارستان هم به برکناری از ریاست محکوم شدند.
کاری به سیستم پذیرش و مشکلات موجود ندارم. در این سیستم کار کردم و اشکالات موجود را قبول دارم.
فقط این سوال برای من مطرح شده که اگر بجای طلبه،یک شهروند دیگری بود، آیا باز هم این حکم صادر میشد؟
و از آنجا که به نظر من به احتمال زیاد، پاسخ سوال فوق، خیر است، آیا این مصداق تبعیض در پزشکی و عدم تساوی افراد و مغایر با اخلاق پزشکی نیست؟
ممنون میشم دوستانی که در این زمینه نظری دارند،به من در یافتن پاسخ سوالات فوق کمک کنند.
بیماری در بخش بستری کردم که یک خانم ۸۷ ساله است با copd.
داروهاش رو درست مصرف نمیکنه و هر چند وقت یه بار با حمله تنگی نفس بستری میشه.
عصر امروز تنگی نفسش تشدید شد و همزمان لیدهائی که واسه مانیتور بهش وصل بود، قطع شد و مانیتور خط صاف رو نشون میداد.
همراهش که مانیتور رو دید،فکر کرد اتفاق بدی افتاده. کلی ناراحت شد و زد زیر گریه.
بهش گفتم چرا گریه میکنی؟ به خط صاف مانیتور اشاره کرد.
من هم که از فکری که تو ذهنش میگذشت،خندم گرفته بود، بهش گفتم خانم جان میبینی که بیمارت روبرو شما نشسته و داره نفس میکشه،چیکار به این خط صاف داری؟
پنج شنبه هفته قبل هم مثل همه روزهای دیگه گذشت،ولی یه فرق با بقیه روزها داشت و اون روشن شدن آینده کاری من بود.
ساله گذشته مجموعه ای از اتفاقات عجیب و غریب و تلخ برام اتفاق افتاد که با تمام تلاشی که کردم نتونستم جمع و جورش کنم و در نهایت منجر به این شد که دوره فوق رو شروع نکنم و ریسک کنم و دوباره در امتحان شرکت کنم.
و به همین دلیل یه امتحان و یه استرس دیگه به امتحانات زندگیم اضافه شد و چون اجازه داده بودند پزشکان قبل از اتمام طرح در رشته خون شرکت کنند، شرایط به مراتب نسبت به قبل سخت تر ترشد.
با اینکه دوباره و ایندفعه با شرکت در رقابتی سنگین تر، در همون رشته و دانشگاهی که میخواستم قبول شدم، ولی هنوز قسمت اصلی ماجرا (تعیین محل تعهد ۶ ساله) مونده بود.
چون به نظر من اون چیزی که به گرفتن مدرک فوق تخصص ارزش و معنی میده، استفادهایه که ازش میشه کرد و به کار بردن این علم و دانش در جهت مداوای بیماران و خدمت به مردمه.
و فراهم بودن شرایط و امکاناته که میتونه این رویای خدمت به مردم رو محقق کنه.
مشکلی که بعد از تخصص ما با اون درگیر بودم، کار در جاهایی بود که امکاناته کار فراهم نبود و یا مردم ترجیح میدادند خدمات تخصصی رو از یک شهر بزرگ دریافت کنند و در عمل خیلی از اون چیزهایی که ما تو دوره تخصص خونده بودیم،بدون استفاده موند.
به این دلایل اهمیت روز تعیین جا،برای من از روز امتحان بیشتر بود.
در نهایت اتفاقت این روز همون طوری رقم خورد که من میخواستم و محل تعهد ۶ ساله من استان مازندران شد.
جایی که انتخاب اوّلم بود، و بخاطر همین ریسک امتحان مجدد رو قبول کرده بودم، ریسکی که جواب داد.
و من میتونم بعد از ۲۲ سال (۷۱-۹۳) به جایی که خیلی دوست دارم،برگردم و از آنچه که طی دوره فوق تخصص میاموزم، استفاده بهینه کنم.
بعضی روزها در زندگی بواسطه اثری که بر مسیر زندگی میگذرند،خاص هستند،مثل روز کنکور،امتحان رزیدنتی یا روز اعلام نتایج.
اینها روزهایی هستند که موقعیت شما در آغاز روز با موقعیت شما در پایان همان روز تفاوت عمدهای دارد.
امروز برای من چنین روزی است. روزی که تکلیف محل زندگیم برای یک دوره ۶ ساله مشخص خواهد شد.
با اینکه مجبورم برای گرفتن فوق تخصص اختیار ۶ سال از زندگیم رو به دولت واگذار کنم،و این معامله چندان عادلانه به نظر نمیرسد، بخصوص بعد از ۱۹ سال خانه بدوشی،ولی امیدوارم در پایان این روز، ۶ سال زندگی در جایی نصیبم شود که نه تنها احساس ضرر مطلق نکنم،بلکه زندگی در آنجایی باشد که آرزوی من است.
با فروش ۶ سال از زندگی به دولت در قبال فوق تخصص، برای رسیدن به این آزادی تعیین محل زندگی که امروز دارم،۹ سال باید صبر کنم.
هر چند به هر حال امروز نیز به پایان خواهد رسید، و ۹ ساله آینده هم همینطور، ولی عمر ما هم به پایان خود نزدیک خواهد شد و ما همچنان امروز نقد خود را هزینه رسیدن به آینده نسیه و نامعلوم میکنیم. آیندهای که شاید اصلا وجود خارجی نداشته باشد.


