پرستار

صبح پسر یکی از بیماران طرحم زنگ زد و گفت که پدرش نیاز به خون و پلاکت داره و درمانگاه واسش تزریق نکردند و گفتند که باید بره اورژانس. من گفتم بیمارستان نیستم و نمی دونم داستان چیه، شاید مشکلی داشته که گفتند بره اورژانس. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد و گفت که گفتند سرشون شلوغه و نمیرسن که تزریق کنند و بره اورژانس بزنه، با لحن طلب کارانه ای از من خواست که زنگ بزنم درمانگاه و بهشون بگم که همونجا تزریق کنتد و گفت در بیمارستان رو باید گل گرفت که بیمار با سرگیجه رو واسه خون و پلاکت میفرستن اورژانس.(داخل پرانتز توضیح بدم که فرق درمانگاه و اورژانس فقط یک طبقه است و کمی کاغذبازی و معطلی بیشتر) بهش گفتم که بیشتر از ۵ماهه که پدر شما بیمار منه(سرطان خون داره)و تو این مدت یادم نمیاد شما رو دیده باشم و همش مادرتون باهاش بود و من مطمینم که دل پرستارهای درمانگاه بیشتر از شما برای پدرتون میسوزه و اگه گفتند که نمیرسن، واقعا سرشون شلوغه که خون و پلاکت رو تزریق نکردند.گفتگوی ما همین جا به پایان رسید، ولی تا عصر ذهنم درگیر حرفی که زدم بود و داشتم به این فکر میکردم که قضاوت درستی داشتم یا نه.از یک طرف پسری بود که طی ۵ ماه بیماری پدر که این اواخر حداقل ٣ روز در هفته رو بیمارستان بود، به گفته خودش، بجز ٢-٣بار در اوایل بیماری ، به هر دلیلی پاش رو تو بیمارستان نگذاشته بود و همیشه مادر پیرش پیگیر کارهای شوهرش بود و هیچ اطلاعی از روند کاری که در بیمارستان واسه پدرش میشه، از نزدیک نداشت و حتی امروز هم پای تلفن و خارج از بیما ستان میخواست کارش سریعتر انجام بشه و از طرف دیگه (حداقل در مورد بیماران خودم که حدود ٢٠ماهه که درگیرش هستم و شاهد ماجرا)پرستارانی که طی این مدت هر روز به پدر ایشون و سایر بیماران طرحم که همگی مبتلای به سرطان خون مقاوم به درمان هستند،،فراتر از وظیفه و توان کمک میکنند و در نهایت هم یک نفر خیلی راحت نه تنها همه زحماتشون رو ندید بگیره و حتی تشکری خشک و خالی هم نکنه، بلکه هر چی دوست داره، بهشون بگه.هر چند معایب این حرفه مثل همه شغلهای دیگه، کتمان ناپذیره، ولی کار پرستارانی که زندگی خودشون رو وقف خدمت به بیماران و کاستن از رنج بیماری میکنند، فوق العاده ارزشمنده.روزشان مبارک   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦
تگ ها :

زندگی

عصر پنج شنبه داشتم مصاحبه ای با یک عکاس انگلیسی، "جایلز دولی"که ١٢سال قبل عکاسی از دنیای شهرت،مد و موسیقی رو رها کرده بود تا به درد و رنج انسانها بپردازد،میدیدم.در سال ٢٠١١ در انفجار مین در افعانستان دو پا و یک دستش را از دست داد ولی بر دشواریهای زندگی غلبه کرد و نه تنها به سرکارش برگشت، بلکه دو بار هم به افغانستان سفر کرد.از خاطرات گذشته می گفت و از تغییر مسیر زندگیش و از بازگشت دوباره به زندگی و از دوست دختری که کمی قبل از حادثه مین باهاش آشنا شده بود و کمک زیادی که در دوران نقاهت بعد از حادثه به او کرده بود.بعد از پایان برنامه، تلفنم زنگ خورد و به من اطلاع دادند که تعدادی بیمار بستری شدند که ویزیت نشدند. رفتم بیمارستان و دستورات شیمی درمانی بیماران بستری را نوشتم. آخرین بیمار دختری ٢١ ساله بود که برای بار اول بستری شده بود و از من خواست تا برنامه درمانیش رو براش توضیح بدم. ضایعه ای در استخوان دست راست داشت که چندین بار عمل شده بود و در نهایت در آخرین پاتولوژی تشخیص استیو سارکوم گذاشته شد. در مورد تعداد جلسات شیمی درمانی و نتیجه درمانی پرسید که توضیح دادم. بعدش گفت که صحبتی که اساتید داشتند، بحث قطع عضو هم مطرح شد و گفت که به هیچ وجه اجازه قطع دست رو نمیده و گفت که حاضره بمیره و بدون دست نباشه. دلیل رو پرسیدم که گفت عاشق عکاسیه و زندگی بدون عکاسی واسش معنی نداره و اینکه کسی که دوستش داره، ممکنه بعد از قطع دست ولش کنه. بستری بودن همزمان دختری ١٧ ساله با استیو سارکوم زانو که اجازه قطع عضو را بعد از شیمی درمانی نداده بود و بعد از یکسال با متاستاز منتشر ریه و عود بیماری برگشته بود،من رو از این طرز فکر ترسوند.واسش داستان مصاحبه ای رو که دیدم تعریف کردم و اینکه چطور بدون ٢پا و یک دست و با کمک کسی که تازه باهاش آشنا شده بود،به زندگی و کار برگشت،پس اون هم میتونه بدون یک دست کارش رو ادامه بده. و اینکه اگر کسی قراره به خاطر نداشتن دست ولش کنه و بره، همون بهتر که بره چون اگه اتفاقی واسه دستش هم نیفته،همچین شخصیتی بهانه دیگه ای واسه رفتن پیدا خواهد کرد.در نهایت خودم راضی بودم از وقتی که گذاشتم تا بتونم متقاعدش کنم با اصرار به حفظ دست، زندگی خودش رو به خطر نندازه، بخصوص بعد از اتفاقی که متاسفانه امروز افتاد و اون دختر ١٧ ساله که راضی به قطع پا نشده بود،فوت کرد.هر چند میدونم تصمیم گیری در این شرایط فوق العاده سخته،وقتی که مجبوری عضوی را فدا کنی تا زنده بمانی.ت   
نویسنده : سینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢
تگ ها :

دو تا صندلی چوبی

این روزها همش فیلم سلام سینما تو ذهنم تداعی میشه، وقتی که کارگردان فیلم از علاقه مندان به هنرپیشگی دعوت کرد تا ازشون تست بگیره، آدمها یکی یکی روبرویش مینشستند و ازشون میخواست که گریه کنند یا بخندند، این روزها همش این صحنه رو میبینم، انسانهای مختلف با شغلهای مختلف و از جاهای مختلف، با خبرهایی متفاوت و واکنشهایی متفاوت. این بار دیگر فیلم نیست و به عشق هنرپیشگی نیامدند تا نقشی را بازی کنند. واقعیت محض و حقیقتی گاه تلخ. صحنه کاملا واقعی است و واکنش ها کاملا حقیقی. لوکیشن هم جزیی از زندگی است. و من در معیت استاد پشت میزی نشستم روبروی دو تا صندلی چوبی که آدمهای مختلفی بر روی آن مینشینند و از سرنوشت و از آینده میپرسندو واکنش های متفاوتی در برخورد با واقعیت نشان میدهند، از اشک و لبخند گرفته تا انکار و قبول واقعیت. و هستند کسانی که سالها قبل درگیر بودند، سالهایی به درازای ٣دهه حتی.و هر بار یاد صحنه های همان فیلم میفتم که کارگردان میگفت بخند، گریه کن، داد بزن و ... و نیازی به گفتن این چیزها نیست و کارگردان روزگار است که اشک و لبخند را مهمان کسانی میکند که نقش واقعی خود را زندگی و نه بازی میکنند   
نویسنده : سینا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
تگ ها :

نفرین

همراه بیمار با پرستار بخش دعواش شده، تو بخش داد میزنه و خطاب به پرستار میگه"ایشالا همه فامیلات سرطان بدخیم بگیرن."ت   
نویسنده : سینا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦
تگ ها :

پارادوکس اخلاق فردی

نوشته ای از آقای حمید رضا آبک از نویسندگان گروه مجلات همشهری: "تجربه نشان داده است که وقتی چشمت را می بندی و می روی وسط شکمشان، دست و پایشان را جمع می کنند. انگار که از سکوت و لبخند تو سوءاستفاده می کنند و می گذارند پای بی عرضگی ات. یا فکر می کنند لابد چنان "سوتی"هایی در کارنامه ات داری که ترجیح می دهی لای قضیه را درز بگیری و کوتاه بیایی. صدایت را که می بری بالا اما غلاف می کنند. چرا؟ تقریبا هرچندروز یک بار از دوستان عزیز و نجیبم خاطره ای چیزی می شنوم که تهش به این جمله ختم می شود که "کاش سلیطه بودم"، "کاش می توانستم مثل خودش باشم"، "کاش به رویش می آوردم و انقدر حرص نمی خوردم". صورت بندی نظری موضوع از نظر من این است که رعایت اصول اخلاقی، گاه منجر به بی اخلاقی بیشتر دیگران می شود؛ اسمش را می گذارم پارادوکس اخلاق فردی. مشاوران اخلاقی در چنین شرایطی معمولا دو پیشنهاد مشخص دارند. گاه توصیه می کنند که در مواجهه با چنین افراد و موقعیتهایی باید کمی بی اخلاق بود؛ همان توصیه به سلیطگی. استدلالشان هم این است که "کوتاه آمدن" نه تنها شما را دچار رنجشی بی دلیل می کند، این احساس را در طرف مقابل به وجود می آورد که می تواند با بی اخلاقی کارش را پیش ببرد. گاه هم پیشنهاد می کنند که اساسا نباید کاری به آنها داشته باشی و کلاه اخلاق خودت را محکم بچسبی؛ حتی اگر برنجی و باعث شوی وقیح تر شوند. ترجمه اش اینکه بی اخلاقی دیگران در هیچ شرایطی نباید باعث شود شما دست از اخلاقی بودن بکشید. راستش من پیشنهاد مشخصی ندارم؛ چون می دانم هیچ کدام از این دو توصیه نمی توانند پارادوکس اخلاق فردی را حل کنند؛ توصیه نخست نافی وظیفه گرایی اخلاقی است و توصیه دوم ناقض نتیجه گرایی اخلاقی. هرکدام هم می توانند تبعات هولناک خودشان را داشته باشند. اما فکر می کنم موضوع آنقدر مهم است که می ارزد درباره اش بیندیشیم. مثلا خودم گمان می کنم شاید این اتفاق معلول تاکید صرف بر اخلاق فردی و غافل ماندن از اخلاق اجتماعی است. فروکاستن دستگاههای اخلاقی به آموزه هایی که فرد را تنها یک "فرد" در نظر می گیرند و نه موجودی "مدنی بالطبع"، و نقش و اهمیت "دیگران" را در زندگی او نادیده می گیرند، احتمالا می تواند آن دستگاهها را در مواجهه با موقعیت های مندرج در این نوشتار فلج کند. در چنین حالتی است که اخلاق، همچون عرفان (غالب عرفانها) به امری شخصی و البته جدیدا به مضحک ترین معنای کلمه نسبی، تبدیل می شود و از پیچیدن هر نسخه ای برای اخلاق رابطه، اخلاق همنشینی، اخلاق ازدواج، اخلاق شهروندی و این روزها اخلاق زیستن در جهان مجازی عاجز می ماند. نمی دانم، شاید هم ساده انگاری می کنم؛ ولی کاش شما هم به این موضوع فکر کنید و من را هم در جریان بگذارید.". سوالی که ذهنم رو درگیر کرده و جناب آبک به بهترین نحو مطرحش کردند.انتخاب وظیفه گرایی اخلاقی یا نتیجه گرایی اخلاقی؟؟؟   
نویسنده : سینا ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
تگ ها :

The Battle We Didn't Choose...

چند وقت پیش مطلبی با همین عنوان رو در وبلاگ خانم دکتر مینا(در آستانه)خونده بودم و میخواستم از تجربه برخورد با مورد مشابه اون رو، بصورت کامنت بنویسم که نشد.این داستان خاطره یکی از بیماران سال یک فلویی رو به یادم آورد.آقایی که ٣ماه بعد از ازدواج مبتلای به آنمی آپلاستیک وحشتناکی شد. ٢ماه در یکی از شهرستانهای غرب کشور بستری بود و ۴ ماه هم در بیمارستان شریعتی. تمام مدت بستری رو فقط و فقط خانمش بالای سرش بود. هر روز و هر ساعت و مثل پروانه دورش میگشت. هر روز قبل از ٧ صبح که میرفتم واسه ویزیت ایشون رو میدیدم که روی نیمکت در حالت نشسته، خوابیده. از زندگیش یه بار پرسیدم. هر دو کارمند بانک بودند و عاشق هم، سه ماه عاشقانه زیر یک سقف زندگی کردند که این اتفاق افتاد.ازش پرسیدم که شوهرش مگه برادر یا خواهری نداره که اون همش بالای سرشه. گفت که دلش نمیاد حتی یه لحظه شوهرش رو تنها بذاره و گفت که داره طلا و جواهر ات و جهیزیه خودش رو میفروشه تا هزینه درمان رو فراهم کنه.شوهرش دهنده پیوند هم داشت و مشکل عفونت مکرر و مقاوم به درمان بود.برای اینکه کمکی بهش کرده باشم، هماهنگ کردم که بیمار از اورژانس خون به بخش منتقل بشه، تا خانمش راحت تر باشه . در نبردی که زوج ناخواسته درگیرش شده بودند،این خانم در کنار شوهرش موند، تا آخرش و با تمام وجودش و از هیچ کاری برای کمک به اون دریغ نکرد، از بودن در کنارش و اصلاح صورتش گرفته تا تهیه هزینه دارو و خود دارو و پیگیری ایجاد شرایطی بهتر برای بستریش.دوربینی این نبرد بزرگ رو عکاسی نکرد، ولی از وقتی که بیمار من شد در اورژانس تا زمانی که با مطرح کردنش در کلاس زمینه انتقالش به بخش رو فراهم کردم و بعد که دورادور پیگیر وضعیتش بودم،بودنشون در کنار هم در این نبرد سخت رو شاهد بودم،تا روز پایان مبارزه، روزی که آن طوری که من آرزو میکردم، نبود. مرد رفت و زن تنها و خسته موند. بهش تسلیت گفتم و تمجید کردم از کار بزرگش و اینکه بسیار فراتر از توان و وظیفه تلاش کردو ابراز تاسف کردم از پایان تلخی که فراتر از توانایی ما برای تغییرش، رقم خورد.در طی ٢سال گذشته افراد زیادی رو در سخت ترین شرایط زندگی در کنار هم دیدم، ولی این خانم فراتر از همه بود.در روزگار و در جامعه ای که دلیل با هم بودن گاهی تا حد داشتن ماشین و خونه یا مدرک تحصیلی یا محل و نحوه برگزاری جشن عروسی تنزل کرده این زن یک فرشته واقعی و دائرة المعارف کامل انسانیت بود.   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
تگ ها :

بازداشتگاه

یکشنبه هفته قبل بعد از شنیدن خبر خوش توافق ایران و کلاس لامی که با استاد جهانی داشتیم( که اتفاقا خیلی خوشحال بود و طبق معمول با عنوان گت برار خطابم میکرد و سوژه ثابت شوخی های استاد بودم)در حال خوردن املت خوشمزه در سلف بودیم که از حراست بیمارستان زنگ زدند و گفتند که برم اونجا و یه نامه رو تحویل بگیرم. نامه از کلانتری بود و خواسته بودند که طی ٧٢ ساعت به کلانتری مراجعه کنم. از اونجا که استاد بخش در سفر بودند و مسیولیت ویزیت بیماران و اداره درمانگاه با من بود، ، رفتن به کلانتری رو به روز چهارشنبه موکول کردم. صبح چهارشنبه رفتم بیماران بخش رو ویزیت کردم و بعدش هم یه زنگ به چیف زدم و گفتم که دارم میرم به کلانتری. در نهایت وارد کلانتری شدم و افسر شروع کرد به نوشتن نامه، ازش پرسیدم داستان چیه؟ گفت که خانمت ازت شکایت کرده و بعد مأموری رو صدا کرد تا من رو به دادسرا ببره و من هم دست در دست مامور (البته با دستبند) از کلانتری اومدم بیرون. داخل تاکسی که نشستیم پرونده رو دیدم. حکم جلب به خاطر ٧/۵ سکه. چون خودم یه همچین پولی نداشتم به یکی دو تا از دوستام زنگ زدم، که یکی از اونها گفت که کل مبلغ رو میتونه بهم قرض بده. در نهایت وارد دادسرای ١٢ شدم و به قسمت نیابت قضایی رفتم و کارمندهای قسمتهای مختلف شروع به نوشتن نامه کردند و من هم دستبند به دست از این اتاق به اون اتاق میرفتم، در نهایت خانمی یه برگه گذاشت جلوم و گفت امضاش کن. بالای برگه رو خوندم که نوشته بود که من توانایی پرداخت محکومیت رو ندارم. بهش گفتم که من همین الان پرداختش میکنم، چرا باید امضاش کن. گفت همینی که هست، چون شاکی اینجا نیست، تو نمیتونی اینجا پرداخت کنی. هر چند در حکم جلب هم نوشته شده بود که در صورت عدم پرداخت جلب بشم. بهر حال مجبور شدم که نامه رو امضا کنم. و در نهایت یه برگه با یه پرونده تحویل مأمور دادند. از مأمور پرسیدم حالا کجا باید بریم. گفت باید بریم سه راه آذری تا با مأمور بدرقه بفرستنت شمال. به همراه مامور و دوست عزیزی که اومده بود باهم رفتیم سمت سه راه آذری. از اونجا که مأمور فهمیده بود که پزشک هستم، دست بند رو از دستم باز کرده بود. وارد قسمت اعزام شدیم و یه سرباز بعد از اینکه فرمهای۵ تا زندانی از زندان قزل قلعه رو پر کرده بود، پرونده من رو تحویل گرفت. پرسیدم الان برنامه چیه؟ مأمور همراه که حالا با هم دوست شده بودیم، گفت باید تا ساعت ٢ صبر کنیم تا یه مأموری مشخص بشه. در ضمن باید هزینه اعزام رو هم خودت بدی. من که فکر میکردم تنها راه خلاصی اعزامه، بهش گفتم که راهی نداره زودتر اعزام بشم؟ گفت باید دم سرباز رو ببینی. من هم چون بلد نبودم چطوری باید درخواست رشوه بدم، این وظیفه رو به دوست مامورم محول کردم و خواستم که یه پولی بدم تا زودتر تحت الحفظ اعزام بشم. بعدش با مامور اومدیم بیرون و در کنار دوستم که بیرون بود در حال خوردن چای بودیم که موبایلم زنگ خورد. پدر بود که از دادسرای شمال زنگ زد و با یکی از کارمندای اونجا صحبت کردم، پرسید که کجا هستم ؟ من هم گفتم که کجام. گفت که اگه میتونم پرونده رو از اعزام بگیرم و برم به دادسرای ١٢ چون حکم آزادی من تا ١٠ دقیقه دیگه صادر میشه. با مأمور برگشتم و اون رفت و پرونده رو از اعزام گرفت. تو راه بودیم که داداشم زنگ زد و گفت که کل بدهی من فقط ٢ تا سکه بوده و الان اون رو پرداخت کردن و تا رسیدن من حکم حاضره. برگشتم به دادسرای ١٢ و قسمت نیابت. به مسیول اونجا گفتم که حکم آزادی من برای شما فاکس شده. گفت که ما اصلا فاکس رو قبول نمی کنیم و باید نامه از طریق اتوماسیون به ما برسه. من که به کمک مامور گوشی رو با خودم آورده بودم تو دادسرا، زنگ زدم و به داداشم گفتم باید اتوماسیون بشه. تو راهرو منتظر بودم که بیمارانم پشت سر هم زنگ میزدند و ازم میپرسیدند که میام بیمارستان یا نه ( به خاطر موضوع پایان نامه ٢ روز در هفته بیمارانم رو که مبتلای به سرطان خون مقاوم به درمان هستند، بصورت اختصاصی ویزیت میکنم و شماره تلفنم رو همه اونها دارند و بقیه أوقات اگه مشکلی داشته باشند با من تماس میگیرند، از اونجا که اینها به اسم بیماران من معروف شدند، کس دیگه ای ویزیتشون نمیکنه) و این وسط مأمور از من خواهش کرد که اینقدر با تلفن صحبت نکنم. زنگ زدم بیمارستان و گفتم که امروز نمیتونم بیام. از ساعت ١١ بود که من داخل دادسرا منتظر ارسال اتوماسیون نامه بودم، که تا ساعت ٢ چیزی نرسید. در نهایت رییس اون قسمت من رو صدا کرد و گفت که چرا اعزام نشدم و اگه نامه نرسه، تا شنبه باید تو حبس بمونم، گفتم که صبر میکنم، شاید رسید. قرار شد تا ١۴:١۵ منتظر باشم، که باز هم خبری نشد، رییس وقتی که میرفت به منشی سپرد که اگه نامه رسید، آزاد بشم، که در نهایت تا ساعت ٣ هم نامه نرسید. اما چیزهایی که بعدا فهمیدم. وقتی پدر و برادرم به دادسرای شهرستان مراجعه میکنند و میپرسن داستان چیه، متوجه میشند که بدهی من اصلا ٧/۵ سکه نبوده و فقط ٢ تا سکه است و چون محکومیت اولیه من ماهی یک سکه بوده که با اعتراض به هر سه ماه یک سکه و در نهایت در تجدید نظر به هر دو ماه یک سکه تبدیل شده بود، اونها با همون ماهی یک سکه حساب میکنند که ٧/۵ سکه رو ندادم و بدون درخواست از من بابت پرداخت حکم جلب رو صادر میکنند. بعد از اینکه متوجه اشتباه خودشون میشن، قاضی شخصا با مسیول تهران صحبت میکنه و میگه که من اون ٢تا سکه ای رو که میبایست بدم دادم و حکم آزادی من هم نوشته شده. ولی مسیول محترم در تهران میگه که طبق قانون فقط اتوماسیون رو قبول داره و جالب اینکه یک نامه از ساعت ١١ تا٣ بعد ازظهر با اتوماسیون از شمال به تهران نمیرسه. و اینکه وقتی رفتم پیش مسیول گفت که چرا از صبح پول رو همینجا پرداخت نکردی؟ گفتم که کارمند شما گفته که فقط باید شمال پرداخت بشه و هیچ راهی بجز اعزام نیست. گفت که اشتباه کرده، و همین الان برو پول رو پرداخت کن و آزاد بشو، که گفتم بدهی من فقط ٢ تا سکه بوده که اون هم الان پرداخت شده و گفت که فقط ٧/۵ رو قبول داره و واسه آزادی باید ٧/۵ رو پرداخت کنم. در نهایت گفت که اگه اصل حکم قاضی رو بیارم، قاضی کشیک میتونه آزادم کنم. در نهایت بخاطر اشتباه محاسبه دادگاه شهرستان و قانونمندی مسیول محترم تهران و سیستم اتوماسیونی که به قول مسیول محترم تهران گاهی تا ٢۴ ساعت طول میکشه که یه نامه برسه(کبوترهای نامه بر قدیم، زودتر میرسیدند) و البته تلاش زاید والوصف کسی که به کمتر از محو من از صحنه روزگار قانع نیست،همه باعث شد که جایی رو که همیشه دوست داشتم یه بار تجربه کنم، نصیبم شد. بازداشتگاه. مامور دوست داشتنی که با من بود و یه سرباز وظیفه اهل اردبیل و لیسانس حقوق بود، جلوی کلانتری دوباره دستبند به دستم زد و با مشایعت دوست عزیزم، وارد کلانتری شدم. کمربند رو در آوردم و تحویل دادم تا یه وقت دست به خودکشی نزنم و وارد بازداشتگاه شدم. یه اتاق ١/۵ در ٢/۵ با نوری که از سالن کناری و از محفظه توری در وارد میشد، سرتاسر کاشی کاری و یه موکت با چند تا پتو. تنها ساکن اونجا من بودم و من هم به محض ورود دراز کشیدم و خوابیدم. نمیدونم ساعت چند بود که یه هم اتاقی جدید رسید و اون هم به محض ورود یه پتو رو سرش کشید و خوابید، والبته وقتی که رفت زیر پتو گفت خیلی سردشه و از من خواست که یه پتو دیگه رو سرش بندازم. خواب بودم که با صدای ماموری که اسمم رو صدا کرد بیدار شدم. اومدم بیرون دوستم رو دیدم که با اصل حکم قاضی در دست که از شمال فرستاده بودند و طی ۴ ساعت رسیده بود، اونجا بود. یه نگاه به ساعت انداختم که دیدم ساعت ٩ شبه. با دو تا مأمور رفتیم به همون دادسرای صبحی، تا قاضی کشیک با رویت اصل حکم، آزادم کنه. البته این بار هم مامورهای همراه بعد از خروج از کلانتری دستبند رو از دستم باز کردند. بچه آبادان بودن، جفتشون . تو راه از ما خواستند که اکه آزاد شدم، یه شام دعوتشون کنیم که ما هم قبول کردیم. به دادسرا رسیدیم و از دریچه کوچیکی که بود پرونده رو تحویل دادیم. یه دقیقه نشد که سرباز پرونده رو برگردوند و گفت عودت. دوستم پرسید عودت یعنی چی؟ گفتم یعنی رد و یعنی اینکه امشب باید ادامه خوابم در کلانتری باشه. اصرار دوستم برای صحبت با مسیول اونجا بی فایده بود و حتی صحبت با قاضی حین رفتن از دادسرا. قاضی بدون توجه به وجود نامه آزادی، با اینکه ظهر به ما گفته بودند که قاضی کشیک میتونه آزاد کنه،. فقط به دوستم گفت که طرف قتل کرده؟ دزده؟ دوستم گفت نه، اون پزشکه و حکم آزادیش اینجاست. قاضی با گفتن اینکه پس به من ربطی نداره، در ماشین رو بست و رفت. شاید بیشتر از دوستم، سرباز ها از اینکه شام شون پرید ناراحت بودن، به ما گفتن حالا یه ساندویچ به ما میدین؟. گفتیم که شام شما سر جاشه و رفتیم یه چلوکبابی و یه شام مفصل خوردیم و برگشتیم کلانتری. وقتی رسیدیم به سرباز ها گفتم که به دستم دستبند بزنند تا یه عکس یادگاری با هم بگیریم. و بعد از گرفتن عکس به بازداشتگاه برگشتم.وقتی وارد شدم دیدم دوتا مهمون دیگه هم اضافه شدند. یکی از اونها بیدار شد و پتویی که بعنوان زیرانداز استفاده میکرد، بازش کردو پهن کرد تا من روی موکت نخوابم و پهلوم یخ نکنه.قسمت بالای پتو رو هم دو سه تا تا زدیم تا بشه بالش. که البته کفاف نمیداد و من کاپشنم رو گذاشتم زیر سرم و خوابیدم. هر چند وقت یه بار یه مهمون جدید وارد میشد و تنها سؤالی که ازش میشد این بود که ساعت چنده؟ نفر ششم که وارد شد، پتویی پیدا نکرد تا رو سرش بکشه و به زور پتو رو از زیر سر یکی دیگه کشید و گفت نمیشه که من یخ بزنم تا تو بخوای بالش داشته باشی. ساعت ۵ صبح بود که باز در باز شد و دو نفر دیگه اومدن و به زور خودشون رو بین ما جا کردن،٨ نفر در دو ردیف ۴ تایی چسبیده به که تکون نمیشد بخوری. در نهایت دیدم که یکی صدام میکنه. به زور خودم رو از بین دو نفری که کنارم خواب بودند،در آوردم و اومدم بیرون. افسر نگهبان شب که داستانم رو واسش تعریف کرده بودم، سپرده بود که اول وقت من رو با نامه قاضی بفرستند دادسرا. ایندفعه با یه ماموری که ماه آخر سربازیش بود و از سرباز های قبلی کم سن و سال تر و متولد ٧١ بود( سالی که من وارد دانشگاه شدم) رفتم. موقع خروج کمربندی رو که ازم گرفتند به من تحویل دادند و دستبند به دست اومدیم سمت دادسرا. ساعت ٨:٣٠ صبح بود که رسیدیم. دو تا سرباز داخل نگهبانی نشسته بودند و گفتند که قاضی کشیک نیومده. اونا پرونده رو گرفتند و نگاهی بهش انداختن، بعدش هم صدام کردند و گفتند که اگه قاضی قبول نکنه چی؟ تو از کجا میدونی که قاضی قبول میکنه؟ اگه قبول نکنه پنج شنبه و جمعه رو باید بازداشتگاه باشی.من چیزی نگفتم. بعد از من افراد دیگه ای هم یکی یکی دستبند به دست میومدن. و اون دوتا سرباز هم با نگاه به پرونده واسشون حکم صادر میکردن، به یکی میگفتن باید بری اوین، به یکی میگفتن پرونده ناقصه و ... و هر چند وقت یه بار هم به ما امر ونهی میکردن که کجا وایستیم. حوصله ماموری که با من بود از رییس بازی اینها سر اومد و باهم اومدیم بیرون و شروع که به تعریف خاطراتش. اهل کرمانشاه بود و دیپلمه. پدرش دامپزشک بود و وقتهایی که حوصله نداشت، اون رو واسه ویزیت میفرستاد. مردم هم فکر میکردند که دکتره و آقای دکتر صداش میکردند و اون کلی از این بابت خوشحال میشد. میرفت گاو و گوسفند رو میدید و بعد یواشکی یه زنگ به باباش میزد و ازش میپرسید که چه دارویی بهش بده. یه بار یه دارویی رو اوردن و ازش پرسیدن که این واسه چی خوبه؟ اون که تا حالا این دارو رو ندیده بود، گفت واسه پنومونی خوبه. هر وقت هم حیوان خیلی بدحال بود و نمیدونست چشه، میگفت که این یه بیماری مسری داره و سریع بکشیدش. و در نهایت از این گفت که وقتی که برگرده، میخواد بره یه دانشگاه پولی، یه لیسانس بگیره، تا بهش زن بدن. در نهایت ساعت ١٠ بود که قاضی کشیک اومد و من و مامور همراهم که از ترس اینکه ماه آخر سربازیش یه وقت من فرار نکنم و اضافه خدمت نخوره، دستبند رو باز نکرده بود، دستبند به دست وارد اتاق قاضی شدیم. قبل از اومدن قاضی منشی پرونده ها رو خونده بود و به قاضی گزارش میداد. قاضی از پرونده من پرسید. منشی گفت حکم جلب ایشون صادر شده و باید اعزام میشد که چون مامور اعزام نداشتند، فرستادنش اینجا، این باید اعزام بشه. قاضی هم حرفش رو تایید کرد. که من گفتم نه جناب قاضی، نامه آزادی من ضمیمه پرونده است و داخل یه پاکت پیوست شده و پاکت نامه رو بهش نشون دادم. اون هم نامه رو باز کرد و خوند و شماره نامه رو با حکم جلب تطبیق داد و گفت که آزادم و به سرباز همراه من هم گفت که دستبند رو باز کنه. و در نهایت بدون دستبند اومدم بیرون. سربازی که با من بود کلی عذرخواهی کرد از اینکه به دستم دستبند زده بود. ازش پرسیدم که با من دیگه کاری نداری؟ فقط گفت اگه میشه من رو به کلانتری برسون که من هم یه مبلغی بعنوان شیرینی بهش دادم، که با کلی تشکر رفت و من هم با دوستم که منتظرم بود رفتیم سمت خونه. تو راه به دوستم گفتم، وای چقدر تهران عوض شده؟ هنوز توافق ژنو سر جاشه؟ من حبس بودم، از دنیا بی خبرم. و البته مثالی که دوستم از قول باباش گفت که مرد تا حبس نکشیده باشه، مرد نمیشه. این هم داستان ٢۴ ساعت از زندگی من که با ادعای وکیل و اشتباه دادگاه شهرستان و قانون مندی مسیول تهران و سیستم فوق پیشرفته اتوماسیون اداری !!!که اون چیزی رو که همیشه میخواستم، تجربه کردم و البته بجز ناراحتی خانواده که واقعا واسم تلخ بود،و حیران شدن بیمارانم که از جاهای مختلف امده بودند به بیمارستان قسمت تلخ دیگه ای نداشت. و امیدوارم هیچوقت یاد نگیرم که انجام مسیولیتم در برابر انسانها تنها بر اساس تکالیف قانونیم باشه . این متن طولانی رو نوشتم تا داستان این تجربه نادر یادم بمونه و همچنین کسی که حتی از پاک کردن مطالب وبلاگم گرفته تا انتشار خصوصی ترین عکسم هم نگذشت، شاد باشه از اینکه بالاخره به هر طریقی به خواسته خودش رسید و من یک شب رو در حبس گذروندم. و بالاخره ساعاتی بعد از آزادی به استادیوم آزادی رفتم تا بازی کسانی که خاطره ساز دوران نوجوانی من بودند رو ببینم،و ببینم تاثیر گذشت ایام بر کسانی که روزی خاطره ساز نسل ما بودن و سرنوشت متفاوت هر کدام از آنها از ناصر محمد خانی تا مجتبی محرمی و مهدوی کیا و سلطانی و ...   
نویسنده : سینا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
تگ ها :

گرانترین متاع دنیا

دارویی واسه یکی از بیمارانم تزریق شد،یک میلی گرم ده میلیون تومان بعبارتی یک گرم اون ده میلیارد تومان. چیزی گرونتر از اون در دنیا وجود داره؟   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
تگ ها :

آخر هفته مرگ

وقتی رزیدنت بخش خون بودم،یه پنج شنبه و جمعه ۶تا از بیماران بخش فوت کردند، اینقدر این حادثه واسم سخت بود که با اینکه به خاطر همین رشته هماتولوژی و انکولوژی داخلی رو انتخاب کرده بودم،یکی دو سالی قید این رشته رو زده بودم ولی در نهایت باز اولویت اول من شد.این پنج شنبه و جمعه که آنکال هم بودم دوباره همون حادثه تکرار شد و سه نفر فوت کردند و دو نفر هم اینتوبه شدند و دو نفر هم امروز فوت کردند..روزهای بدی که عزرائیل خیمه زده تو بخش   
نویسنده : سینا ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
تگ ها :

جویبار پایتخت کشتی ایران

١٢سال پیش که داشتم واسه امتحان رزیدنتی درس میخوندم،یکی از معدود روزهایی که درس رو تعطیل کردم،روز فینال مسابقات کشتی قهرمانی جهان تهران بود که حاجی زاده در فینال کشتی گیر روس رو برد و ایران قهرمان کشتی جهان شد. هرچند هیچوقت دیگه حاجی زاده اون درخشش خودش رو تکرار نکرد ولی روح کشتی رو در شهری که این ورزش قدمتی دیرینه در آن دارد زنده کرد. از قدیم بعد از برداشت محصولات کشاورزی که پایان یک دوره کاری سخت مردم بود،مسابقات کشتی پهلوانی در زمینهای خاکی برگزار میشد که پهلوان برنده با گوسفندی بر دوش که جایزه اش بود،دور افتخار میزد.قدیم تر از اون که مردم اونجا برای عروسی هفت شب و روز جشن میگرفتند،کشتی هم جزئی از این مراسم بود. اما امروزه جوانان این شهر دایره افتخار خود را به تشکهای کشتی جهان کشاندند و با پرچم ایران به سکوهای جهانی راه یافتند.میدانی در شهر کشتی نام گرفت و مجسمه دو کشتی گیر نماد شهر شد و پیام خوش آمدگویی ورود به شهر ورود به پایتخت کشتی ایران شد.و امروز باز هم بعد از ١٢سال یک جویباری قهرمانی کشتی ایران در جهان را قطعی کرد،البته در تیمی که ۴نفر از اعضای آن از این شهر کوچک ساحلی بودند و انواع مدال جهانی را کسب کردند. و باز هم جیغ بنفش پیروزی،البته با یک حس غلیظ ناسیونالیستی.   
نویسنده : سینا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٧
تگ ها :

تفاوت دو طبقه

طبقه اول:دختر ١٣ساله افغانی،یک فرزند از پنج فرزند خانواده که ساکن قانونی ایران هستند، ابتدای تشخیص سرطان خون که قبل از شروع درمان کار پدر به قرض پول از فک و فامیل کشیده شده و چوب خط قرضش پر شده و در پی کمک از کمیساریای عالی پناهندگان برای تهیه داروی تجویز شده بود. در نهایت گفت که دیروز خدا یه فرزند دیگه بهش داده، جمله ای که بیشتر از آنچه بیانگر شیرینی تولد فرزندی جدید باشد،حکایتگر واقعیت تلخ جایگزینی این فرزند بعلت نداری بود. طبقه دوم:بیماری کمی مسن تر که ساکن خارج از کشور بود و برای درمان به ایران آمده بود،او نیز حرفهایی داشت ولی از جنس دیگر، از اینکه چرا صبح بهش گفتند ترمومتر رو بذاره زیر زبونش و بدون اینکه این کار رو بکنه رو چارتش نوشتن ٣٧. کمی راجع به سیستم اینجا و بار کاری صحبت کردیم و گفتم که با زیر ساختهای اینجا توقع دریافت خدمات در سطح کشورهای پیشرفته رو نداشته باشه وبجای دلخوری از سیستم و اصلاح اون بهترین شرایط رو برای خودش فراهم کنه تا طی مدت درمان اذیت نشه. و درنهایت تلاش افراد در در دو طبقه مختلف برای رسیدن به بدیهی ترین حق خودشون، ولی یکی حق زنده موندن میخوادو یکی حق استفاده از خدمات استاندارد درمانی   
نویسنده : سینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
تگ ها :

اندیکاسیون بستری در ICU

زنگ زدند که یه مشاوره تو آی سی یو دارم..رفتم برای ویزیت.بیمار روی تخت خوابیده بود و چون نور چراغ های روشن آی سی یو اذیتش میکرد،پتو رو روی سرش کشیده بود. صداش کردم ، پاشد و نشست و به خوبی،البته به زبان آذری پاسخ سوالات من رو داد. معاینه کردم، که کاملا طبیعی بود، آزمایش ها هم کلا طبیعی بود، از پرستار بخش پرسیدم، به چه دلیلی این بیمار در آی سی یو خوابیده(یا بعبارتی اندیکاسیون بستری ایشون در آی سی یو چی بوده). گفتند چون بیمار آشنای دکتر فلانی بودند،زنگ زدند و گفتند حتما در آی سی یو بستری بشه. واسه یه لحظه همینطور به هم نگاه میکردیم و نمیدونستم چی باید بگم. گفتم که آشنای فلانی بودن، علاوه یر اندیکاسیون قطعی بودن ،باعث خالی شدن سریع تخت و بستری شدن بیمار نیز خواهد شد.   
نویسنده : سینا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
تگ ها :

ارزش زندگی

صحنه اول :صبح و داخل بخش،خانمی که شوهرش سرطان خون داشت از من یه نامه خواست برای یه خیریه تا بتونه هزینه نوبت دوم شیمی درمانی رو از اونجا تامین کنه،بعد از نوشتن نامه بهش گفتم که امروز بره و دارو رو بگیره تا زودتر درمان رو واسش شروع کنیم، گفت امروز نمی تونه،چون اون خیریه فقط روزهای زوج بازه. با توجه به شرایط خاصش می بایست قرصی رو براش تجویز میکردیم که ماهی ١٠میلیون تومن هزینشه. وقتی شرایطشون رو دیدم فعلا از مطرح کردن این دارو منصرف شدم. صحنه دوم حوالی ظهر و درمانگاه:خانمی پدرش رو که مبتلای به مولتیپل میلوما بود، آورد.بعد از اینکه نامه بستری در بخش رو دادیم و بیمار رفت، دخترش دوباره اومد و در مورد وضعیت بیماری پدرش پرسید و درمان ها و پاسخ به درمان. از دارویی پرسید که ٨٠-٩٠میلیون هزینشه. ازش پرسیدم که توانایی پرداخت این هزینه رو دارند؟ گفت که خونه خودش رو گذاشته واسه فروش. شاید در حدود یک دقیقه کاملا هنگ کردم، نمیدونستم چی باید بگم. سقف روی سرش رو بفروشه تا پدرش شانس پاسخ به درمان بیشتری داشته باشه یا نه؟ در نهایت گفتم که فعلا دست نگه داره تا ما درمان های ارزونتر رو شروع کنیم و پاسخ به درمان رو ارزیابی کنیم و اگه پاسخ نداد،بریم سراغ اون دارو. فرمولی وجود داره که بشه ارزش زندگی آدمها رو قیمت گذاری کرد؟ پی نوشت:صحنه سوم درمانگاه عصر که بیماران طرحم رو میبینم همراه بیمار اومده میگه چند رزوه پلاکت تو پایتخت گیر نمیاد و علتش هم نبودن کیسه های پلاکته، حتی زنگ زده بود به شهرستان که اونجا کلی کیسه پلاکت داشتند و حتی خودش می خواست بره از اونجا بیاره که قبول نکردند.   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
تگ ها :

Blindness: Looking but Not Seeing

“It used to be said there is no such thing as blindness, only blind people. I think we are blind. Blind but seeing. Blind people who can see, but do not see.” Blindness,a novel written in 1995 by the Portuguese Nobel Prize winner Jose Saramago “Blinder than he who has lost his eyes is he who closes them tightly and refuses to see the light of day.”   
نویسنده : سینا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
تگ ها :

تاریخچه هماتولوژی

ریشه واژه هماتولوژی از کلمه یونانی  Haima به معنای خون میباشد .

مشاهده انعقاد و حل شدن لخته سرآغاز دکترین اخلاط اربعه بود که شامل بلغم ، خون ، صفرا و سودا میشود . ایـن تـؤوری حـدود 2000 سـال ادامه داشت . از سالهای قبل از میلاد مسیح افراد رنگ پریده را کم خون می گفتند و عده زیادی از آنان را با ترکیبات آهن دار معالجه می کردند ولی انواع مختلف کم خونی ها و علل آنها را نمی دانستند . اولین بار در سال 1855 آدیسون Pernicious anemia را شرح داد و بعدها این بیماران را با جگر خام درمان می کردند.

شمارش سلولی نقطه عطفی در تاریخ هماتولوژی شد و با ابداع رنگ آمیزی توسط ارلیخ (Ehrlich) در 1877 برای سلولهای خونی ، به تدریج مورفولوژی سلولهای خونی شناخته شد . وی در سال 1880توانست بین سلولهایی که او آنها را مگالوبلاستیک نامید و در آنمی پرنیشیوز دیده میشوند و نورموبلاستهایی که در آنمی ناشی از خونریزی دیده میشود افتراق دهد . در سال 1900 نگلی میلوبلاست را شناسائی کرد. در سال 1903 اسلر شرح بالینی پلی سیتمی را داد. در سال 1907 برای اولین بار مقاله ای در مورد کم خونی که توام با لوکمیا بود منتشر کردند. در سال Schilling – Torgan 1913 لوکمیای مونوسیتی را شرح دادند و تدریجا انواع مختلف لوکمیا شناخته شد . در سال 1925 سه نوع لوکمیا می شناختند: لوکمیای میلوئید مزمن، لوکمیای لنفاتیک مزمن و لوکمیای حاد)  شامل انواع مختلف لوکمیای حاد( تدریجا انواع مختلف لوکمیا شناسائی ونام گذاری شد بطوریکه در سال 1976 طبقه بندی FAB  پیشنهاد و مورد قبول قرار گرفته است

گروههای اصلی خون در ابتدای قرن بیستم (1901) توسط لنداشتاینر کشف شد که جایزه نوبل پزشکی را نیز در سال 1930 برای وی به ارمغان آورد . اولین بانک خون در سال 1937 در شیکاگو افتتاح شد و به تدریج علم انتقال خون دستخوش تحول گردید

هموفیلی در اوایل قرن بیستم تشخیص داده شد و نخستین بار در سال 1952 کمبود فاکتور8 یا 9 عامل بیماری شناخته شد و تا سال 1965 که کرایو پرسیپتات در دسترس قرار گرفت با FFP درمان می شد .

به تدریج سایر بدخیمی های خونی و نیز لنفوما شناسایی و طبقه بندی گردید . در ابتدای قرن بیستم اولین مورد بیماری هوچکین با اشعه X درمان شد . درمان این بیماری با نیتروژن موستارد در سال 1946 آغاز گردید و سرانجام در سال 1970 شیمی درمانی ترکیبی ، درمان استاندارد بیماری شد .

پیوند سلولهای بنیادی ( SCT) برای اولین بار در سال 1957 توسط توماس در یک دوقلوی تک تخمکی انجام شد و با اینکه تا سال 1970 از   200 پیوند، فقط یک مورد آن موفقیت آمیز بود ، با پیشرفتهای فراوان در بیولوژی مولکولی ، رادیاسیون ، ایمونولوژی ، داروها و تکنولوژی فراورده های خونی ؛ در پایان قرن بیستم و ابتدای قرن بیست و یکم ، این روش پیچیده به عنوان یک روش مناسب و استاندارد در بدخیمی های خونی و تعدادی از بیماری های غیر بدخیم و بدخیمی های غیر خونی در آمده است. 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
تگ ها :

تاریخچه سرطان

میتوان گفت تاریخچه سرطان به دیرینگی  تاریخ مدنیت بشری است.دانشمندان و پزشکان متعددی در طول تاریخ بشری، زحمات زیادی را برای شناخت ، تشخیص و درمان این بیماری متحمل شده اند.

اولین توصیف سرطان، مربوط به 1600 سال قبل از میلاد مسیح در تمدن باستانی مصر است. اگرچه از واژه سرطان استفاده نشده است اما در پاپیروسی که از آن موقع به جا مانده است 8 بیمار مبتلا به سرطان پستان توصیف شده‌اند. پزشکان مصری محل سرطان را با کمک مته آتشی می‌سوزاندند. این روش طول عمر بیمار را افزایش می‌داده اما در پاپیروس‌های باقیمانده نوشته‌ شده سرطان غیرقابل درمان است.

پزشکان یونان باستان اولین کسانی بودند که سرطان را به‌عنوان یک بیماری شناختند. بقراط که به‌عنوان پدر علم پزشکی شناخته می‌شود بین سال‌های 460 تا 370 قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کرد،سرطان‌های پوست و بینی و پستان را دیده بود و ظاهر آنها را به خرچنگ تشبیه کرده بود. او برای نامیدن بیماری سرطان از کلمه خرچنگ (کارکونوس-کارسینوما) استفاده کرد. بعدها سلسیوس، پزشک رومی‌ از مترادف لاتین این کلمه به نام کانسر استفاده کرد.  پزشکان مسلمان هم از مترادف این کلمه یعنی سرطان  (به معنی خرچنگ) استفاده کردند. حدود 150 سال بعد از میلاد گالن ، پزشک رومی از واژه  Oncos ( معادل یونانی بلعیدن ) برای توصیف تومورها استفاده نمود و اصطلاح وی امروزه بعنوان قسمتی از نام متخصصین سرطان (Oncologist ) بکار می رود .

بعضی از پزشکان مصری بیماری سرطان را نفرین خدایان می‌دانستند. تمدن‌های دیگر هم توجیهی برای سرطان نداشتند. نظریه بقراط 1300 به عنوان نظریه غالب پذیرفته شده بود. به نظر بقراط، بدن انسان از 4 جزء (اخلاط رابعه) تشکیل شده: خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سیاه. وقتی این 4 جزء در تعادل باشند انسان در سلامتی به سر می‌برد. اگر هر کدام از این 4 جزء کم شوند یا زیاد شوند بیماری به وجود می‌آید. به نظر بقراط زیاد شدن صفرای سیاه در هر عضوی از بدن باعث تشکیل سرطان در آن عضو می‌شود. این نظریه تا حدود 1300 سال بعد توجیه‌کننده بیماری سرطان بود. طی این مدت کالبدشکافی و جست‌و‌جو در بدن بیماران و افراد فوت‌شده ممنوع بود به همین دلیل کماکان این تئوری باقیمانده بود و دانش پزشکی پیشرفت نمی‌کرد.

اولین تشخیص علمی علت سرطان  در سال 1775 میلادی به وسیله ی دکتر"پرسیوال پات"پزشک بریتانیایی انجام شد.وی متوجه شد سرطان بیضه بین لوله ی بخاری پاک کن های لندن شیوع بیشتری دارد.با اختراع میکروسکوپ و تلاش پزشکان مختلف  به تدریج رمز و راز سرطان آشکار شد و بسیاری از سرطان ها شناخته شدند. در قرن هجدهم اولین بار"متاستاز"یا گسترش سلول های سرطانی با کمک میکروسکوپ برای پزشکان آشکار شد.

رادولف ویرشو (Rudolph Virchow ) در سال 1863 برای اولین باربه ارتباط بین التهاب و سرطان پی برد و کشف وی باعث شد تا توجه به بیماری سرطان ، که تا آن زمان نسبت به وجودش نیز شک وجود داشت معطوف گردد .

در 1873 اولین جراحی موفقیت آمیز کانسر توسط تؤدور بیلروت (Theodore Billroth) روی یک بیمار مبتلا به کانسر لارنکس انجام شد.

اساس ژنتیک سرطان اولین بار در سال 1902 و به وسیله ی جانورشناس آلمانی پروفسور"تئودور بووری"شناخته شد.او کشف کرد کروموزوم ها در تقسیم سلول های سرطانی نقش دارند و احتمالاً موتاسیون در ژن این سلول ها باعث به وجود آمدن سرطان می شود موفقیت او در این موضوع کمک کرد متوجه شود پرتوهای ایکس.عوامل شیمیایی و فیزیکی مانند سموم و زخمها میتوانند باعث"موتاسیون"و بعد سرطان شوند.با کشف رادیوم به وسیله ی"ماری کوری"و همسرش درمان  سرطان وارد مرحله ی جدیدی شد و پزشکان دیگر به تنهایی بیماران را درمان نمیکردند و رادیولوژیست ها هم وارد وادی شدند.

در سال 1907 میلادی The American Association for Cancer Research برای تحقیق و جمع آوری اطلاعات در مورد این بیماری جدید (کانسر ) تشکیل گردید. در سال 1964 گروه کوچکی از پزشکان انکولوژیست  ASCO        American Society of Clinical Oncology) را جهت درمان بهتر و اختصاصی بیماران سرطانی پایه گذاری کردند.

اولین تحقیق جامع در مورد سرطان پستان در سال 1926 بر روی 500 زن مبتلا به سرطان در بریتانیا انجام شد . در دهه ی 60 میلادی در زمان اوج تبلیغات سیگار دانشمندان برای اولین بار متوجه شدند دود سیگار میتواند باعث سرطان ریه شود.در سال های اخیر علوم مختلف به کمک شناخت سرطان آمده اند به غیر از ژنتیک و مهندسی پزشکی جامعه شناسی و مردم شناسی اقوام مختلف هم به شناخت ریشه های سرطان های مختلف کمک کرده است.

پزشکان باستانی معتقد بودند که سرطان باید با روش جراحی از بدن خارج شود و عموما معتقد بودند که بیماری بعد از جراحی سرطان باز هم عود می‌کند. پزشکان یونانی می‌دانستند که ماستکتومی‌ باعث بهبودی حال بیماری‌ می‌شود که در سینه‌اش توده دارد. در عین حال می‌دانستند که ممکن است سرطان پستان در این بیماران عود کند و به نقاط دیگر بدن پخش شود. حتی یونانی‌ها به دنبال راه‌حلی برای درمان متاستازهای سرطان هم بودند ولی در این کار موفق نبودند. گالن، پزشک رومی ‌معروف قرن دوم میلادی که کتاب‌هایش تا هزار سال بعد هم در دانشکده‌های پزشکی تدریس می‌شد بیماری سرطان را غیرقابل درمان می‌دانست. گالن معتقد بود که اگر سرطان پستان در مراحل اولیه تشخیص داده شود می‌توان با جراحی آن را به طور کامل خارج کرد.

 ابوعلی‌سینا هم جراحی را روش درمان سرطان می‌دانست. به‌نظر او سرطان باید به طور کامل از بدن خارج شود و ورید‌ها و بافت اطراف سرطان هم خارج شوند و در صورت لزوم بافت اطراف سرطان سوزانده شود. حتی در بعضی موارد قطع عضو را روش درمان سرطان می‌دانست. قبل از کشف داروهای بیهوشی، جراحی به سختی انجام می‌شد اما از سال 1846 که برای اولین بار بیهوشی انجام شد، جراحی به یک هنر تبدیل شد و بسیاری از بیماری‌ها با کمک جراحی درمان شدند.

طی جنگ جهانی دوم دانشمندان دریافتند، سربازانی که با گاز خردل (Mustard) در تماس بوده اند، دچار تغییرات توکسیک در مغز استخوان و سلولهای خونی شدند و این آغاز تحولی نوین در درمان دارویی ( کموتراپی ) سرطانها بود و Nitrogen Mustard به عنوان اولین داروی شیمیایی در درمان سرطان تاییدیه FDA را دریافت نمود و به تدریج و با کشف داروهای جدید،  درمان کموتراپی سرطان متحول گردید و با کشف مونوکلونال آنتی بادی در اواخر دهه 1990 ایمونو تراپی نیز به درمان سرطان اضافه شد. پیشرفتهای حاصل شده در درمان و پیگیری بیماران منجر به تحول چشمگیر در افزایش طول عمر و بقاء (Survival ) شده و دانش کسب شده دردو دهه گذشته در مورد سرطان بیش از کل آموخته های بشری در قرون گذشته است

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
تگ ها :

اجحاف در حق بیماران سرطانی ... واقعیت چیست ؟

با توجه به اینکه در پست قبلی نامه ای که ما دستیاران فوق تخصصی خون و سرطان نوشته بودیم، اوردم و پاسخی به این نامه از طرف تعدادی از متخصصان محترم پرتودرمانی با عنوان فوق در سایت انجمن رادیوتراپی و انکولوژی داده شد،متن کامل پاسخ ایشان را منتشر میکنم و در پایان نامه نیز توضیحاتی چند از طرف خودم.

متن نامه:

"متاسفانه در چند روز گذشته نامه ای به قلم چند تن از دستیاران رشته تخصصی خون و انکولوژی در فضای  مجازی تحت عنوان " اجحاف وزارت بهداشت ؛ درمان و آموزش پزشکی در حق بیماران سرطانی " که توام با توهین های فراوان به پزشکان متخصص رشته " رادیوتراپی و انکولوژی " از جمله تشبیه متخصصان این رشته به بیطار است ،درج گردید.  ضمن  محفوظ دانستن حق گروه تخصصی رادیوتراپی و انکولوژی در پیگیری قضایی اتهامات واردشده  در جهت تنویر افکار عمومی مطالبی را به عرض می رساند . با این امید که بتوان باب اینگونه ناسزاگویی های رسانه ای بدون پشتوانه علمی را بست و بحث های عقلانی و علمی را به مجاری مربوطه هدایت نمود.

خواست قلبی ما پیشبرد امور تخصصی از مجاری مربوطه و عدم ورود به بازی‌های سیاسی است که گاها" باعث مخدوش شدن مجاری و مبانی علمی شده و شبهه  درگیری علم پزشکی با آلودگی‌های قدرت طلبی و حتی درخواست‌های سخیف مالی را به ذهن متبادر می‌سازد، اما چه کنیم که مدعیان تازه به دوران رسیده دوست دارند سینه سپر کنندو هل من مبارز بطلبند. جواب بزرگان و اساتید رشته رادیوتراپی انکولوژی به عنوان اولین رشته تخصصی در زمینه درمان جامع بیماران سرطانی که سابقه‌ای بیش از نیم قرن تجربه‌ درارائه خدمت به بیماران سرطانی در کشور را دارند پاسخی است که ابوسعید ابوالخیر به ابوعلی سینا در دعوتش به مهاجه می‌کرد و او را پشه ای بیش نمی دانست که... "همان پشه هم توئی، ما هیچ نیستیم...

اما امر پیشگیری و درمان سرطان چنان اهمیتی در بهداشت و درمان این کشور دارد که در هنگام مواجهه با کژی‌ها و درشت‌گویی هایی که نه تنها افراد بلکه مرزهای سلامت این مرز و بوم را نشان گرفته، چاره‌ای جز پاسخگویی و دفاع از حریم رشته تخصصی رادیوتراپی انکولوژی و بلکه درمان سرطان در ایران عزیزمان نمی‌بینیم البته به جاست که بدانید و بدانند که شیوه ما در پاسخ نه درشت‌گویی، سیاه نمایی و مظلوم نمایی  بلکه بیان واقعیت ها به زبان سلیس است هر چند که شاید بتوان خفته‌ای را بیدار کرد اما به خواب زده  راه هرگز .

 

1.       پاسخ اول به مدعیان انحصار تولیت درمان سرطان در کتب علمی است. بزرگان علمی می‌دانند تنها کسانی که در مدت تحصیل خود فقط و فقط دروس مرتبط بادرمان تومورهای تو پر   “Solid Tumors "را می‌گذارنند، متخصصین  رشته رادیوتراپی انکولوژی هستند . در نقل رشته خون و انکولوژی که بعضا" نگارنده با گروهی از آنها هم درس بوده اینکه ایشان از 2سال تحصیل در رشته تخصصی ،که قبلا بصورت فلوشیپ بوده ؛ 18 ماه را صرفا به بیماری‌های خون می‌پردازند و فقط 6 ماه دوره انکولوژی می گذرانند. در حالی که بعد از فارق التحصیلی هیهات از پیدا کردن فردی که بخواهد متولی درمان بیماری های خون  شود، همگی تمرین درمان سرطان های غیرخونی می‌کنند چرا که احتمالا " به دریا در منافع بیشمار است... " و بیماران مبتلا به تالاسمی و انواع بیماری های خونی متاسفانه متولی اصلی درمان خود را از دست داده اند .رشته تخصصی درمان سرطان در ایران از 50 سال پیش و توسط اساتید و بزرگان و متخصصین رادیوتراپی و انکولوژی  پایه گذاری شده و کسانی که امروزه به غلط خود را متولی تخصص سرطان می دانند بعضا خود مدتی در بدو امر در نزد اساتید این رشته تخصصی به کسب تجربه و دانش اندوزی پرداخته اند.

 

2.       پاسخ دوم به ذات درمان سرطان برمی‌گردد. امروزه به عیان ثابت شده که درمان سرطان نیازمند همکاری تیمی اعم از جراح سرطان، متخصص رادیوتراپی و انکولوژی، پاتولوژیست و رادیولوژیست دارد. در این میان اگراین عزیزان هم دوست دارند مشارکت در درمان داشته باشند باکی نیست بفرمایید! شما هم در تصمیم گیری‌های درمانی مشارکت کنید و سهم  و دین خود را به سلامت و درمان این کشور ادا کنید .عرض خود را ببرید ولی برای خدمتتان منت نگذارید و زحمت دیگرن را نیفزائید و از همه بدتر خود را همه کاره درمان سرطان معرفی نکنید!. نقل آن اشتری است که در سرما از صاحبش درخواست کرد بینی  خودرا به درون اتاق آورد تا کمی گرم شود ؛ بعد درخواست کرد سرش را داخل بیاورد که کمی بیشتر گرم شود سپس به صاحب خانه گفت اگر اجازه هست من بروم گوشه اتاق بنشینم تا ازسرما نلرزم؛ وقتی مدتی به اذن صاحب خانه نشست و خوب گرم شد گفت " حالا دیگر گرم شده ام و باید غلت بزنم شما از اتاق بیرون بروید!!!".

 

 اگر در توان علمی اساتید و بزرگان ما و حتی تمامی فارغ التحصیلان رشته رادیوتراپی و انکولوژی کوچکترین شکی وجود داشت، ‌نتایج جلسات تخصصی وزارت بهداشت و درمان که از پس صدها ساعت کار کارشناسی برآمده،‌ منجر به تصمیم‌گیری برای احقاق حق این رشته تخصصی در ایران نمی گردید. در جلسات تخصصی و تومور بوردها در بیمارستان‌های تخصصی دانشگاهی و خصوصی و به گواهی تمامی اساتید فن که بهره علمی و سوابق درخشانی دارند، همکاران رشته‌ ما هستند که در تصمیم‌سازی‌های درمان نقش اصلی را بر عهده دارند.

 

3.       اگر بناست بر نام یک رشته تخصصی پافشاری کنیم ، ‌به یادآوری سابقه رشته تخصصی رادیوتراپی و انکولوژی می پردازیم. در کشورهای اروپائی و امریکایی نام رشته،  Radiation Oncology و درسایر کشورهای انگلیسی زبان  به نام Clinical Oncology شناخته می شوند . پس آنچه وزارت بهداشت و درمان پذیرفته و درصدد تصصیح نام قبلی برآمده درواقع کار جدیدی نیست و فقط انطباق نام این رشته تخصصی با نامگذاری ها ی بین المللی است. مگر نه این است که همکاران شما هم درخواست تغییر نام رشته تخصصی خود را به نام مجعول " مدیکال انکولوژی" داده اند.که البته بازهم در جلسات تخصصی با تساهل و مدارای اساتید ما که درجلسات حضور داشته اند همراه بوده . بحث نام گوشه‌ای از این ماجراست.احتمالا ایشان می‌خواهند همه چیز را به خود منحصر کنند؛ و گرنه کیست که نداند فقط با 6 ماه دوره تخصصی نمی توان نام Medical Oncologist بر خود نهاد.

 

4.       سوابق درخشان درمان سرطان توسط فارغ التحصیلان و متخصصین  رادیوتراپی و انکولوژی در سراسر کشور و شناختی که تمامی متولیان امر درمان سرطان در کشور از خدمات بی شائبه و انسان دوستانه  خدومین این پزشکان متخصص از آنها چهره هایی شناخته شده وبنام در کشور عزیزمان ایران و حتی در سطح کشور های منطقه ساخته است . چگونه است که تعدادی از دستیاران رشته خون شناسی  ( و البته به تحریک بزرگان خود ) نا دانسته و بی محابا در سطح رسانه ها به همکاران عزیز ما اینگونه می تازند و در رسانه ها آنها را پزشکان عمومی می خوانند؟ بی پروایی وگستاخی تا کجا که ایشان را به دامپزشک تجربی تشبیه می کنند ؟! آیا این چیزی جز تشویش اذهان عمومی در جهت نیل به مقاصد گاه ناشناخته و بعضا شبه ناک نیست؟ این عزیزان بگویند در پیشگاه ملت عزیز ایران که این روزها با مشکلات متعدد درمان سرطان از جمله هزینه های سرسام آور داروها مواجهند  و از آن بالاتر در پیشگاه عدل الهی چه پاسخی برای طرح این دعواهای کودکانه در سطح عموم دارند ؟ آیا هدفشان ضربه زدن به حیثیت اجتماعی این برگواران در نزد مردم عزیز ماست؟ که حاشا و کلا....  و یا هدفشان از مطرح کردن اکاذیب این چنینی چانه زنی در بالا در جهت دستیابی به اهدافی غرض آلود است؟

 

 از این عزیزان می‌خواهیم که دست از انحصارطلبی و گاه لجبازی‌های کودکانه بر‌دارند و در مقام عمل توانمندی های علمی و شایستگی‌های خود را به منصه ظهور برسانند. در این کشورالحمدلله  دولت نظارت‌گر وجود دارد که کنترل و نظارت مکفی را بر عملکرد پزشکان داشته و انشاءالله با حضور دولت جدید به صورت تخصصی‌ترنظارت ادامه خواهد داشت. خدای راشکر که مطرح شدن  بحث‌های علمی در رسانه‌ها هم باعث افزایش سطح علمی مردم شده و آنها خود به مقایسه عملکردها و توانمندی‌های علمی می‌پردازند. نخواهیم با تشویش اذهان بیماران که فی نفسه مشکلات مربوط به درمان سرطان و هزینه های آن را دارند ،  به جای اثبات خود به نفی دیگران بپردازیم و مسابقه علمی خدمت به بیماران و نیازمندان درمان را با حذف دیگران به میدانی برای جولان افکار و خواسته های گاه نابه حق خود تبدیل کنیم.

 

 و من اله التوفیق

 

                                                                               

 

امضا کنندگان :

 

 دکتر بهرام مفید                                                                 دکتر احمد عامری

 

دکتر احمد رضا سبزاری                                                      دکتر حسین فودازی  

 

دکتر مستانه صانعی                                                               دکتر هادی مولانا

 

دکتر ثریا سلمانیان                                                             دکتر آرش قاسمی

 

دکتر شیوامقدم                                                               دکتر حمید رضا دهقان منشادی

 

دکتر داتیس محبوبی "

و اما پاسخی کوتاه به همکاران محترم متخصص پرتودرمانی:

در ابتدا با ذکر این مطلب که "در مثل مناقشه نیست" به استحضار متخصصین محترم می رسانم که قصد توهینی نبوده و در صورت برداشت توهین آمیز از جمله آغازین نامه ما،اینجانب از طرف خودم و همکارانم از متخصصین محترم پرتودرمانی رسما عذرخواهی میکنم.

بجز مثال مورد مناقشه، در بقیه نامه مطلبی که شایبه توهین آمیز بودن داشته باشد، درج نشده و هیج جایی هم همکاران محترم ایشان پزشک عمومی نامیده نشدند.

با توجه به اینکه هدف از درج جوابیه،بیان واقعیت ذکر شده است و موضوع مورد بحث هم موضوعی علمی است و علم هم بر مبنای تعریف مشخص و مکتوب می باشد توجه عزیزان نویسنده نامه را که بعضا عضو هیات علمی دانشگاه می باشند به این نکته جلب میکنم که رشته تخصصی خون و انکولوژی و یا رشته خون شناسی و یا رشته تخصصی درمان سرطان و همینطور رشته رادیوتراپی و انکولوژی در کشور ما وجود ندارد.

و در جهت خواست قلبی شما که پیشبرد امور تخصصی از مجاری مربوطه میباشد و جهت جلوگیری مخدوش شدن مجاری و مبانی علمی،نام علمی و رسمی رشته های ذکر شده در حال حاضر در ایران رشته فوق تخصصی خون و سرطان بالغین و رشته تخصصی پرتودرمانی میباشد.

محض یاداوری این نکته را هم در نقل رشته خون و انکولوژی عرض میکنم که این رشته فوق تخصصی و 3 ساله میباشد.

بزر گ مردی متولی درمان بیماریهای خون است که به پاس یک عمر تلاش در این زمینه سال گذشته جایزه خدمات برجسته را از CIBMTR کسب کرد .بزرگ و پیر ما استاد قوام زاده ابتدا با تخصص انکولوژی در سال 56 وارد کشور شدند و شروع به درمان سرطان در بیمارستان شریعتی کردند و بعدها با توجه به نیاز کشور به رشته هماتولوزی فوق تخصص این رشته را گرفتند و مرکز پیوند مغز استخوان بیمارستان شریعتی را راه اندازی کردند،که امروزه یکی از مراکز شناخته شده و مطرح در سطح دنیا می باشد و از سال 62 شروع به تربیت دستیار فوق تخصصی خون و سرطان کردند و تا امروز که ما افتخار شگردی ایشان را داریم، شاگردان بسیاری برای همه استانهای کشور تربیت کرد که متولی درمان بیماریهای خون و سرطان هستند.

در مورد نام این رشته و حیطه وظایف و طول مدت تحصیل در دنیا به دو گروه تقسیم میشود:

1-در انگلیس،دانمارک و مالزی clinical oncology نامیده میشود که یک رشته تخصص با طول دوره 7 سال که 2 سال اول ان منحصرا تحصیل در رشته داخلی بوده و در صورت قبولی در امتحان پایانی، وارد دوره 5 ساله بعدی می شوند و تنها متخصصینی در دنیا هستند که هم حق انجام شیمی درمانی و هم رادیوتراپی را دارند.

2-در سایر کشورهای اروپایی و اسیایی و کانادا و استرالیا و امریکا Radiotherapy یا Radiation Oncology نامیده میشود و دوره تخصصی 5 ساله میباشد که فقط حق انجام انواع درمان رادیو تراپی را دارند.

 رشته فوق تخصصی خون و سرطان بالغین هم همانند بقیه فوق تخصصهای داخلی در ایران،بر مبنای سیستم آموزش پزشکی آمریکا می باشد که بعد از طی دوره 3 ساله هماتولوزی و مدیکال انکولوژی وظیفه درمان بیماریهای خونی و شیمی درمانی انواع سرطان را بر عهده دارند.

تمام انچه گفته شد و با لینک به معتبرترین منابع می باشد،تعریفی روشن از وظیفه و عملکرد را ارایه میدهد.

ایا بیان واقعیت دنیای پزشکی امروز تشویش اذهان عمومی است؟

ایا به صرف نیم قرن تجربه، میتوان با 3 سال درس خواندن در یک رشته تخصصی همان عملکرد و شرح وظایف و اختیاراتی را که یک پزشک بعد از 7 سال درس خواندن در انگلیس دارد،برای خود قایل شد؟

ایا چون کسی فقط و فقط در مدت تحصیل دروس مرتبط با درمان تومورهای توپر را می خواند،صلاحیت انجام همه انواع درمان را کسب می کند؟

ایا فقط بین المللی شدن نامگذاری رشته کفایت میکند و نیازی به تطبیق پیش نیازها و طول مدت تحصیل و برنامه آموزشی نیست؟ 

لطفا کسانی که در توان علمی اساتید و بزرگانشان و حتی تمامی فارغ التحصیلانشان حتی کوچکترین شکی ندارند،نگاهی به اینجا بیندازند.

چرا به جای استفاده از رشته تخصصی پرتودرمانی که در حال حاضر عنوان مصوب رشته شماست،از عنوان "رادیوتراپی و انکولوژی" استفاده میکنید؟

ایا "رادیوتراپی و انکولوژی" ،معادل همان Radiation oncology است؟ 

و در اخر بیان واقعیت به زبان سلیس،با قلب واقعیت تفاوت بسیار دارد.

همه چیز را همگان دانند...

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱

اجحاف در حق بیماران سرطانی

سعدی علیه الرحمه در گلستان می فرمایند: مردی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت... و کور شد. سرطان در حال حاضر دومین علت مرگ و میر انسان در جهان است. موفقیت وزارت بهداشت و درمان در امر پیشگیری، درمان و بازتوانی بیماران سرطانی قطعا باعث بهبودی شاخص های مرتبط با سلامت در جامعه می گردد. در حوزه درمان این بیماران حداقل 3 گروه جراحان، متخصصین پرتو درمانی و گروه فوق تخصصی خون و سرطان از سالها قبل در کشور فعال بوده و در این راه موفقیت های عظیمی را کسب نموده اند. این نکته بر کسی پوشیده نیست که فرایند درمان این عزیزان ذاتا طولانی، پرخطر و بسیار پر هزینه است. هزینه ای که هم بر بیمار و اطرافیان و هم بر شانه های جامعه تحمیل می گردد. افزایش هر چه بیشتر "کیفیت" در هر یک از حوزه های درمان این بیماران امری معقولانه و اجتناب ناپذیر می باشد. در این راه جامعه جراحان با توجه به اهمیت موضوع اقدام به تشکیل زیر گروه جراحان سرطان جهت برخورد هر چه تخصصی تر با بیماران فوق الذکر نموده اند. اقدامی که در گروه متخصصین داخلی این مرز و بوم نزدیک به سه دهه ی قبل با تشکیل گروه فوق تخصصی خون و سرطان افتاده است. رشته پرتو درمانی نیز به فراخور حال با تجهیز خود به فن آوریهای نوین در کنار سایر رشته های ذکر شده به موفقیت های خوبی دست یافته است. متاسفانه از چندین سال قبل عده ای از همکاران پرتودرمانی علیرغم اطلاع از الزامات و مخاطرات درمان بیماران سرطانی خارج از حیطه کاری تخصصی خود و آنچه با آن نام شناخته می شوند به شیمی درمانی بیماران سرطانی می پردازند و متاسفانه وزارت بهداشت و درمان که بواسطه نقش نظارتی خود بر امر سلامت جامعه حتی بر تبلیغات چیس و پفک هم نظارت می کند در این سالها نه تنها هیچ برخوردی نظارتی شایسته و بایسته ای با این مساله نداشته است که حتی در آخرین روزهای کاری این وزارتخانه در اقدامی مشکوک و مرموزانه دست به قانونی کردن این اقدام غیر علمی زده است. انجام شیمی درمانی به طورمعمول نیازمند گذراندن ۴ سال دوره تحصیلی تخصص داخلی و اخذ بورد تخصصی این رشته و متعاقب آن گذراندن ۳ سال دوره فوق تخصصی خون و سرطان (مجموعا 7 سال تحصیلات تخصصی و فوق تخصصی) می باشد. هفت سالی که پزشک فوق تخصص خون و سرطان در طی آن با ماهیت بیماری، درمان و مخاطرات درمانی بیمار آشنایی کامل یافته و پس از آن مبادرت به انجام اقدامات پیشگیرانه، درمانی و کنترل عوارض بیماری و عوارض ناشی از درمان مبتلایان به سرطان را می نمایند. متاسفانه این روزها شاهد هستیم وزارت محترم بهداشت و درمان در نظر دارد با طرح عنوان جعلی رشته کلینیکال انکولوژی همکارانی را با حداقل مدت آموزش و خارج از استانداردهای متداول بین المللی آموزشی در مراکز علمی بزرگ دنیا راهی عرصه درمان و سلامت بیماران سرطانی نماید. معنا و مفهوم این اقدام در نهایت جز چشم پوشی بر اهمیت سلامت عزیزان مبتلا به سرطان نیست. معقولانه است که همکاران محترم متخصص پرتودرمانی به مانند سایر رشته های تخصصی طب اهتمام بر افزایش روزافزون توانمندی های رشته تخصصی خود همگام با پیشرفت های تکنولوژیک این رشته داشته باشند، نه آنکه خدای ناکرده با شایبه های خاص تلاش در جهت بسط غیر معقولانه و غیر حرفه ای رشته خود بنمایند. اقدام وزارت بهداشت و درمان در روزگاری که هر یک از علوم روز به روز تخصصی تر و حرفه تر می گردند اقدامی رو به عقب بوده با چشم اندازها و افق علمی مورد نظر مقام معظم رهبری نیز مغایرت دارد. مجموعه انجمن بیماریهای خون و سرطان ایران و دستیاران فوق تخصصی این رشته این روزها با حضور در محل وزارت بهداشت و درمان خواهان دیدار با وزیر محترم و بازنگری بر این اتفاق نامبارک که فرایندهای نهایی شدن خود را در این روزها می گذراند می باشند، دیداری که امیدواریم اتفاق افتد و فرایندی که متوقف گردد. دستیاران هماتولوژی و مدیکال انکولوژی   
نویسنده : سینا ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠
تگ ها :

ویژگی های یک پزشک

نظر خالد حسینی نویسنده افغانی راجع به ویژگی های مورد نیاز برای گذراندن دوره تحصیلی پزشکی و تخصص:نظم، صبر، پشتکار، میل برای صرف نظرکردن از خواب، میل شدید به سادومازوخیسم، توانایی پشت سرگذاشتن بحران های ایمان و اعتماد به نفس، پذیرفتن خستگی به عنوان واقعیت زندگی، اعتیاد به کافیین بیش از حد مشخص و خوش بینی تمام نشدنی به اینکه پایان، دور نیست.(توصیفی مختصر ولی جامع و کامل) ن   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥
تگ ها :

نوستالژی

سفری کوتاه بود. دقیقه نود.ولی نقبی بود به گذشته های دور.وقتی رسیدم خورشید بود و باران. وقتی بچه بودیم هنگامی که در یک هوای آفتابی بارون میومد،میگفتیم "شال عروسیه" یعنی عروسی شغاله.یه اعتقاد دیگه هم داشتیم. میگفتیم اگه یه غورباقه رو بکشیم فرداش بارون میاد.و بارون یعنی چکمه به پا طی کردن کوچه های گلی تا مدرسه. بارون یعنی کنسل شدن فوتبال در زنگ ورزش.صبح هم برخلاف همیشه زود بیدار شدم،و رفتم سمت دریا.طلوع آفتاب کنار دریا،ساکت،بکر،زیبا و وصف ناشدنی.آرامش مطلق.شروع زندگی وقتی همه خوابند،گویی تماشاگر آغاز خلقتی.در راه بازگشت چوپانان را دیدم که گله به چرا می برند.سحر خیزتر از بقیه. و صبحانه با نان متبرک به میلاد منجی و چای دم کشیده بر سماور و مربای انجیر و گردوی شکسته در خانه پدری.عصر هم گردشی با دوستی قدیمی در باغ و دشت،خوردن هلوی تازه و نشسته.شام همه دلمه بادمجون در جمع خانواده.و رد شدن از زیر قران برای سفری امن،مثل ٢١ سال گذشته.در راه بازگشت هم باز باران،از اون بارونها که شبیه شبنمه،ریز،نرم و لطیف.با آهنگی محلی و در نهایت هوای مه آلود گدوک که مکمل همه زیبایی هایی بود و پایان سفر...   
نویسنده : سینا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
تگ ها :

← صفحه بعد